فهرس الكتاب
و داستان آن چنان بود كه چون جنگ ميان علي (رضي الله عنه) و معاويه (رضي الله عنه) به طول انجاميد ياران معاويه قرآن برافراشتند و ياران علي را دعوت به آنچه قرآن بگويد كردند، و گفتند شما يكي را بفرستيد و ما يكي را، از آن دو عهد مي گيريم كه به آنچه كتاب خدا بگويد عمل كنند. لشكريان پذيرفتند. از سمت معاويه عمرو بن عاص فرستاده شد؛ لشكر علي (رضي الله عنه) به او گفتند ابوموسي را بفرست. حضرت فرمود: نظر من بر ابوموسي نيست ابن عباس را بفرستيد. گفتند: او از قوم تو محسوب مي شود. او را نمي خواهيم و ابوموسي فرستاده شد و قضاوت و حكميت تا ماه رمضان به تأخير افتاد. در آن ميان عروة بن اذنيه گفت: اشخاص را در دين خدا حَكَمْ قرار داده ايد؟ لا حکم الاّ لله! و علي (رضي الله عنه) از صفين به كوفه بازگشت و خوارج همراه او داخل كوفه نشدند بلكه به حروراء (كه يك آبادي نزديك كوفه بود) رفتند و دوازده هزار تن بوند كه شعار «لا حكم إلا لِله» مي دادند و مناديشان ندا داد كه امير حرب شبيب بن ربعي تميمي است و پيشنماز عبدالله بن كوّاء يشكري. خوارج عبادت پيشه بودند اما خود را از علي (رضي الله عنه) داناتر مي پنداشتند.
از ابن عباس (رضي الله عنهما) نقل است كه چون خوارج از علي (رضي الله عنه) كناره گرفتند شش هزار تن بودند، انجمن كردند و متفق شدند بر اينكه بر علي (رضي الله عنه) خروج كنند. و پيوسته براي علي (رضي الله عنه) خبر مي رسيد كه يا اميرالمؤمنين اينها بر تو خروج كرده اند. حضرت فرمود: ولشان كنيد، تا با من نجنگند من با ايشان نمي جنگم، و بزودي خواهند جنگيد.