فهرس الكتاب

الصفحة 49 من 511

حتى اگر انسان در نفس خود بينديشد دليل كافي مي يابد و قانع مي شود، زيرا در بدن انسان آن قدر حكمت هست كه در يك كتاب نگنجد: دندانهاي پيشين براي بريدن تيز است و دندانها آسيا براي ساييدن سخت؛ زبان لقمة جويده را در دهان مي چرخاند؛ جگر آن را مي پزاند؛ و به هر عضوي غذاي مورد نيازش مي رسد. اين انگشتان را بنگريد كه چگونه بند بند است تا باز و بسته شود و بتوان با آن كار كرد؛ و چون زياد به كار مي رود تو خالي نيست تا محكم باشد و از هم بگسلد؛ و كوتاه و بلند است اما وقتي جمعش كني برابر مي ايستد و مُشت مي شود و نيز چيزي در بدن نهفته شده كه قوام بدن بدان است و آن نفس انساني است كه چون نباشد عقلي كه به مصلحت رهبري مينمايد از بين مي رود. همه اينها به صداي بلند مي گويد: {أَفِي اللَّهِ شَكٌّ} [1] . «آيا در خدا شكّ است؟!» . منكر از آنجا به خبط و خطا افتاده كه از راه حس خدا را مي طلبد؛ و بعضي از آن رو منكر خدا گرديدند كه نخست اجمالا وجودش را پذيرفته اند، اما چون تفصيل اثبات آن را درك نمي كنند ثبوت اصل وجود آن را به همان صورت اجمالي هم منكر مي شوند. اما همين كسان اگر فكر خود را به كار بَرَند مي بينند بسا چيزها هست كه فقط به صورت اجمالي قابل درك است مثل نفس و عقل؛ و كسي منكر وجود آنها نيست. غايت اين است كه اصل آفرينش به طور اجمال اثبات شود، اينكه خدا چيست و چگونه است قابل گفتگو نيست كه او از چوني و چناني برتر است.

(1) سوره ابراهيم، آيه 10.

حجم الخط:
شارك الصفحة
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت