فهرس الكتاب

الصفحة 67 من 511

كلبي داستان را چنين ادامه مي دهد كه عمرو بن لحي كاهن مكنّي به ابو ثمامه يك بار جني داشت بدو گفت: «به سعادت و سلام زود برو و چند بت در جده هست به تهامه بيار و عرب را به عبادت آنها بخوان» . عمرو به جده رفت و آن بتها را از كف رودخانه پيدا كرد و در مراسم حج حضور يافته عرب را به عبادت آن بتها فرا خواند. عوف بن عذرة بن زيد اللات دعوت عمرو را اجابت كرد و او برايش «ود» را تحويل داد و او آن را با خود برد و در وادي قرى در منطقه دومة الجندل قرار داد و پسر خود را «عبد ود» نامگذاري كرد و او اولين شخصي بود به اين اسم ناميده مي شد و سپس عمرو پسرش (عوف) را نگهبان آن تعيين كرد و اولادهايش نسل به نسل به آن گرويده بودند تا آنكه اسلام آمد و نابودش كرد.

مالك بن حارثة مي گويد: من «وَدّ» را ديدم، پدرم مرا با ظرف شير نزد آن مي فرستاد و مي گفت: برو خدايت را شير بنوشان! و خالد بن وليد را ديدم كه آن را شكست وخرد كرد. پيامبر (صلى الله عليه وسلم) بعد از جنگ تبوك خالد را مأمور كرد كه برود «وَد» را بشكند، اولاد عامر و عبدود مانع بودند. خالد با آنها جنگيد و بتها را از بين برد و يكي از اولاد «عبد ود» كه قطن بن سريح نام داشت آن روز كشته شد و مادرش نيز خود را روي جسد او انداخت و مرد.

كلبي گويد: از مالك بن حارثه پرسيدم «وَدّ» چه جور بود؟ گفت: پيكرة مردي بود خيلي درشت اندام، نقش و انگار كرده، با دو حُلّه كه يكي را ازار كرده بود و يكي را ردا؛ شمشيري به كمر بسته و كماني به دوش افكنده، پيش رويش پرچم و جعبة تيري.

و نيز طايفة مضر بن نزار دعوت عمرو بن لحي را اجابت كردند و او بت «سواع» رابه حارث بن تميم از آن طايفه داد و آن بت در زميني بود به نام «رهاط» ؛ از مضريان كساني كه نزديك بودند عبادتش مي كردند.

حجم الخط:
شارك الصفحة
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت