فهرس الكتاب

الصفحة 1405 من 2207

صديق گفت اگر ترا به آن حاجت نيست آن را بتو حاجت هست القصه صديق، فاروق را رضي الله عنهما در باب حقوق الله و حقوق المسلمين و صيت هاي خوب و مواعظ و نصايح مرغوب فرمود و ختم وصيت به اين سخن كرد كه اگر وصيت مرا نگاهداري هيچ غايبي پيش تو از موت دوست تر نباشد و اگر وصيت مرا ضائع سازي هيچ غائبي پيش تو از موت مكروه تر نبود و حالانكه موت را عاجز نتواني كرد (1) .

مروي است از معيقيب دَوسي كه گفت: من وكيل خرچ ابوبكر صديق بودم چون مرض برو مستولي گشت نزد وي در آمدم و سلام كردم به امر استخلاف مشغول بود چون فارغ گشت گفت: اي معيقيب تو متصدي خرج ما بودي ميان من و تو معامله بر چه وجه است؟ گفتم مرا بر تو بست و پنج درهم هست و آن را بر تو حلال كردم فرمود: خاموش باش و زاد راه آخرت من از دَين مساز، گفتم: يا خليفة رسول الله گمان نمي برم اين مجلس را الا صحبت آخرين ميان من و تو و در گريه افتادم ابوبكر صديق - رضي الله عنه - گفت: يا معيقيب گريه مكن و جزع منماي و طريق شكيبائي مسلوك دار كه من اميدوارم كه بجاي روم كه مرا بهتر و باقي تر بود از اين خاكدان دنيا معيقيب گويد آنگاه صديق بريره را طلب كرد و بنزد عائشه صديقه فرستاد تا بست و پنج درهم آورد و بمن داد (2) .

حجم الخط:
شارك الصفحة
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت