و از آنجمله آنكه دفتر مسلمين وضع فرمود و در آنجا رعايت حكمت دقيقه نمود و آن جمع است در اعتبار سوابق اسلام و اعتبار مراتب قرب با آنحضرت وقاعده ي الرجل وسابقته والرجل وبلاده والرجل وعياله رعايت فرمود اگر با كسي خرد خورد بين باشد بداند كه اختراع اين امر و وفا به اين التزام چيزيست كه عقول حكماء در آن عاجز مي شوند، اخرج البيهقي عن الشافعي انه قال اخبرني غير واحدٍ من اهل العلم والصدق من اهل المدينة ومكة من قبائل قريشٍ ومن غيرهم وكان بعضهم احسن اقتصًا للحديث من بعض وقد زاد بعضهم علي بعضٍ في الحديث ان عمر رضي الله عنه لما دوّن الدواوين قال ابدأ ببني هاشمٍ ثم قال حضرتُ رسولَ الله يعطهم وبني المطلب فاِذا كانت السن في الهاشمي قدّمه علي المطلبي واذا كانت في المطلبي قدمه علي الهاشمي فوَضع الديوان علي ذلك اعطاهم عطاء القبيلة الواحدة ثم استوَت له عبد شمس ونوفل في جِذم النسب فقال عبدشمس اخوة النبي صلي الله عليه وسلم لابيه وامه دون نوفل فقدمهم ثم دعا بني نوفل بتِلوهم ثم استوت له عبدالعزي وعبدالدار فقال في بني اسد بن عبدالعزي اصهار رسول الله وفيهم انهم من المطيّبين [1]
(1) -آنگاه که اولاد عبد مناف از بني عبد الدار خواستند که حفاظت بيت الله الحرام و رفاده (خدمت رهائش، طعام و آشاميدني حجاج) را به آنها واگذار کنند، بني عبد الدار طفره رفته و اين درخواست را نپذيرفتند و پس از مشاجره هاي زياد هر دو قبيله از قبائل دوست و هم پيمان خويش عهد گرفتند که از ياري و مساعدت به هيچ وجه دريغ ننمايند.
بنو عبد مناف پياله ي بزرگي را پر از طيب (خوشبوئي) نموده و همپيمانان آنها دست خويش را در آن خوشبوئي داخل نموده وعده ي هرگونه همکاري مي سپردند؛ از اين لحاظ آنها را"مطيبين"مي گويند. قبائل هم پيمان آنها اسد، تيم و زهره بودند (صديق اکبر از قبيله ي تيم بود) .
اما بني عبد الدار از قبائل دوست خويش حلف همکاري گرفت. و آن قبائل عبارتند از: جمح، مخزوم، عدي، کعب و سهم، اين قبائل را احلاف مي گويند (فاروق اعظم از بنو عدي بود) .