فهرس الكتاب

الصفحة 1537 من 2207

در روضة الاحباب مرويست از اسلم مولاي فاروق - رضي الله عنه - كه شبي از شبها با امير المؤمنين در اطراف مدينه مي گشتم ساعتي براي استراحت بر جانب ديواري تكيه فرمود شنيد كه ضعيفه ي باصبيهء خود مي گفت: برخيز شير را با آب بياميز، دختر گفت: نمي داني كه منادي اميرالمؤمنين ندا در داده لايشاب اللبن بالماء، مادر گفت: نه در اين ساعت اميرالمؤمنين حاضر است و نه منادي او دختر گفت: والله سزاوار نيست ما را كه در ملأ اطاعت كنيم و در خلوت عصيان ورزيم فاروق اعظم - رضي الله عنه - بغايت خوش وقت شد و گفت: اي اسلم اين سراي را نشان كني روز ديگر آنجا كس فرستاد و آن دختر را بري پسر خويش عاصم خطبه كرد و عاصم را از وي دختري پيدا شد عمر بن عبدالعزيز رحمه الله از نسل آن دختر بود (1) .

و نيز مرويست از عبدالله بن بريده اسلمي كه فاروق اعظم - رضي الله عنه - شبي در بازار مدينه سير مي نمود ناگاه شنيد كه زني اين بيت مي خواند بيت:

الا سبيل الي خمر فاشربها

ام لا سبيل الي نضر بن حجاج

بامدادان پرسيد كه نضر بن حجاج كيست گفتند جواني است از بني سليم رشيق القد صبيح الخد حسن الشعر او را خواند و حلاق را فرمود كه سر او را بتراشيد ديد كه جمال او چنانكه بود هست از بيت المال چيزي بداد و از مدينه او را اخراج نمود آخرها از وي خيانتي بظهور رسيد و فراست عمر كار خود كرد (2) .

حجم الخط:
شارك الصفحة
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت