فهرس الكتاب

الصفحة 1538 من 2207

و از عبدالرحمن بن عوف مروي است كه فاروق بخانه من آمد گفتم چرا مرا نه طلبيدي؟ فرمود بمن خبر رسيده است كه در اين وقت قافله در ظاهر مدينه فرود آمده است و اهل قافله از كلال سفر بخواب غريق رفته اند بيا تا محافظت ايشان نمائيم بر سر تلي رفتيم و تا صباح بيدار بوديم (1) .

و از ابوهريره مروي است كه مي گفت: رحمت خدا بر قبر فاروق نازل باد در عام رماده ديدم كه دو انبان نان بر پشت خود برداشته و ظرف از زيت بدست گرفته ميرفت و اسلم رفيق او بود در حمل آن من نيز با او رفتم تا آنكه رسيديم بچشمهء صرار ديدم كه بيست خانه وار از بني محارب در آنجا فرود آمدند پرسيد كه سبب قدوم شما چيست؟ اظهار جوع نمودند في الحال بارها بر زمين افگند و از براي طباخي ايشان در ايستاد تا طعام مهيا كرد و ايشان را اطعام نمود آنگاه اسلم را بمدينه فرستاد تا براي ايشان شتري چند از اطعمه و كسوت آورد و بر ايشان قسمت فرمود ومرفه الحال ومقضي الاوطار به اوطان خود بازگشتند (2) .

حجم الخط:
شارك الصفحة
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت