لا شيئ مما تري تبقي بشاشته
يبقي الاله ويؤدي المال والولد
لم تغن عن هرمز يومًا خزانته
والخلد قد حاولت عادٌ فما خلدوا
ولا سليمان اذا تجري الرياح له
والانس والجن فيما بينها يرد
اين الملوك التي كانت بعزتها
من كلّ اوبٍ اليها وافدٌ يفد
حوضٌ هنالك مورودٌ بلا كذبٍ
لا بُدّ من ورده يومًا كما وردوا [1] .
الغزالي قال عمر ما ابتليت ببلاء الا كان لله عليّ فيها اربع نعم اذ لم تكن في ديني واذ لم تكن اعظم منها واذ لاكن اُحرَم الرضي فيها واذ ارجو الثواب عليها [2] .
الخوف من عذاب الآخرة:
ابوعمر روينا عن عمر انه قال حين احتضر ورأسه في حجر ابنه عبدالله شعر:
ظلومٌ لنفسي غير اني مسلم
اصلي الصلاة كلها واصوم [3] .
ترجمه ابيات: از همه آن چيزهاي که مي بيني بشاشت هيچ چيز باقي نمي ماند، تنها معبود (الله متعال) باقي مي ماند و مال و اولاد همه در خاک مي شوند (هلاک مي گردند) ، مال و خزانه ي هرمز در آن روز (روز مرگ) فايده اي براي او نرساند، و قوم عاد قصد کردند که هميشه بمانند اما اين آرزوي شان بر آورده نشد، و نه سليمان باقي ماند در حالي که بادها به فرمان او حرکت مي کردند، و انسانها و جنيات در بين آن باد در حرکت بودند، کجا است آن پادشاههاي که به سبب عزت ايشان از هر طرف مردم بسوي آنها مي آمدند؟، حوضي است در آنجا که هرکس بدون استثناء در آن در مي آيند، حتما يک روزي بايد به آن داخل شد مثلي که گذشته ها داخل شدند.