فهرس الكتاب
عده اي نيز در ظواهر (قرآن و حديث) توقف كرده آن را بر مقتضاي حس حمل نمودند لذا بعضي گفتند: خدا جسم است و اين مذهب هشام بن حكم و علي بن منصور و محمد بن خليل و يونس بن عبدالرحمن است [1] . بعضي گفته اند: خدا نور است و بعضي گفته اند: مثل شمش نقره است (و اين قول هشام است) . همو مي گفت: خداوند هفت وجب است به وجب خودش؛ و زير زمين را بر پرتوي كه از او تا جسم مي رسد مي بيند. جاحظ از نظام نقل مي كند كه هشام در يكسال راجع به خدا پنج بار تغير عقيده داد تا آخر گفت: هفت وجب است به وجب خودش. بعضي گفته اند: به شكل گويي بلورين است كه از هر سو بدان بنگري او را يكسان بيني. حشام گفته است كه خدا ذاتش متناهي است و مثلا يك كوه از خدا بزرگتر است، اما ماهيت خدا را فقط خودش مي داند. مؤلف گويد: «ماهيت» آن است كه شيء را از اشياء همجنس آن مشخص نمايد وخدا همجنس و نظير ندارد كه بتوان براي او «ماهيت» تصور كرد. و نمي شود گفت خدا متناهي است نه به اين معنا كه ذاتش از هر طرف ادامه دارد و نامتناهي است بلكه بدين معنا كه خدا جسم و جوهر نيست كه متناهي باشد. نوبختي گويد: بيشتر متكلمان نقل كرده اند كه مقاتل بن سليمان و نعيم بن حماد و داود الحواري خداوند را عبارت از صورت و اعضاء ميدانسته اند.
مؤلف گويد: حال كه خدا را به آدميان تشبيه كرده اند چرا مرض و مرگ را براي او روا ندارند و چرا بر خلاف آدميان قديمش انگارند؟
و نيز خطاب به معتقدان تجسيم مي توان گفت: به هر دليل كه اجسام عالم را مُحْدَث مي دانيد خدايي را كه شما مي گوييد جسم است بايد مُحْدَث دانست. بعضي مجسّمه (معتقدان به تجسيم) گفته اند: خدا را تمي توان حس و لمس نمود. مي شود گفت: « ... و بغل كرد!» .
(1) هر چهار تن از مشاهير و معاريف علما و متكلمان شيعه اماميه اند در قرن دوم هجري.