فهرس الكتاب

الصفحة 160 من 511

و شيوة حسن صباح و داعيانش چنين بود كه جز گول ناداني را كه دست راست و چپ از هم نشناسد دعوت نكنند، و شخصي را كه دعوت پذرفته بود گردو و عسل و سياهدانه مي خورداندند تا دماغش منبسط شود آن گاه مصايب خاندان رسول الله (صلى الله عليه وسلم) بر او فرو مي خواندند، سپس مي گفتند ازارقه و خوارج جانبازيها در جنک عليه امويان مي نمودند تو چرا بايد در ياري امام از جان دريغ كني؟ و بدين گونه وي را طعمة شمشير و آماده فداكاري مي ساختند. چنانكه آورده اند ملكشاه پيكي نزد حسن صباح فرستاد و او را تهديد نمود كه دست از ترور علماء و امراء بردارد و اطاعت نمايد. حسن به پيك گفت اينكه جواب را بيني. آن گاه از فداييان حاضر پرسيد كدام يك از شما حاضريد كه براي امر مولا به مأموريتي برويد؟ همگي ابراز اشتياق نمودند و پيك پنداشت كه ميخواهد نامه اي به دستشان بدهد كه برسانند، پس حسن به جواني از فداييان اشاره كرد كه خودت را بكش! آن جوان كارد كشيد و حلق خود را بريد؛ حسن به ديگري اشاره نمود كه خود را از بلندي قلعه پايين بينداز، آن فدايي خو را از ارتفاع به پايين انداخت و تنش پاره پاره شد. حسن آن گاه روي به پيك كرد وگفت: به سلطان بگوي بيست هزار تن از اينان نزد من هست كه درجة اطاعتشان را ديدي، جواب اين است! پيك نزد سلطان بازگشت و آنچه ديده بود خبر داد، سلطان در شگفتي فرو رفت و دست از جدال ايشان برداشت [1] .

(1) مشهور است كه ميان ترور نظام الملك و مرگ ملكشاه حدود يك ماه (يا چهل روز) فاصله بوده و بعيد است كه اين پيك و پيام از طرف ملكشاه بوده شايد مربوط به سنجر يا يكي ديگر از جانشينان ملكشاه بوده است. و نکتهء جالب اينكه بعضي محققان ملكشاه را در ترور نظام الملك با اسماعيليان، همدست دانسته اند؛ و الله اعلم. - م.

حجم الخط:
شارك الصفحة
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت