فهرس الكتاب
زَجّاج گويد: من معلم قاسم بن عبدالله بودم و به او مي گفتم: اگر به جاي پدرت بنشيني و وزير شوي با من چه كار خواهي كرد؟ او مي پرسيد: دوست داري چه كار بكنم؟ من مي گفتم: مي خواهم كه بيست هزار دينار به من بدهي، و اين منتهاي آرزوي من بود. چند سالي گذشت و قاسم وزير شد و من كه در مصاحبت او بودم، نديم وزير شدم اما باك داشتم كه آن وعده را به يادش بياورم. تا آنكه در روز سوم وزارت گفت: نديدم كه آن وعده را به ياد من آورده باشي. گفتم: آن را به ملاحظه و رعايت وزير - كه خدايش مؤيد بدارد - واگذاشته ام و مراعات در بارة اين خادم را لازم به يادآوري نمي بينم. گفت: مي داني كه خليفه معتضد است و اگر جز او كس ديگري بود پرداخت آن مبلغ را به تو در يك قلم و يكجا هم مهم نبود، اما مي ترسم اين ماية حرفي ميان من و خليفه شود پس اجازه بده آن را به تفاريق به تو رسانم. گفتم: همين كار را بكن. گفت: در جايي بنشين و رقعه هاي مردم را كه در حوايج خود به ما نمي نويسند بگير، و به نسبت درخواستي كه كسي دارد پولي از وي بستان، و حاجت هر چه باشد - بجا يا بيجا - از گرفتن نامه و دادن قول مساعد از جانب من تأمل به خود راه مده و امتناع منماي تا آن مبلغ معهود براي تو حاصل شود. زجاج گويد: من آن كار را شروع كردم وهر روز نامه هايي نزد او مي بردم و او توقيع مي نهاد] امضا مي كرد [. و گاه مي پرسيد: براي انجام اين درخواست چه مبلغ قول داده؟ مي گفتم: فلان مبلغ. مي گفت: مغبونت كرده، اين كم است، بيشتر مي ارزد، بيشتر بگير! و من با طرف چك و چانه مي زدم تا به مبلغي كه مي ارزيد (و وزير معين كرده بود) راضي مي شدند. زجاج گويد: بدين گونه نامه هاي فراواني به توقيع او رساندم و پولي كه دريافت كردم به بيست هزار دينار رسيد و از آن درگذشت.