فهرس الكتاب

الصفحة 35 من 511

و نيز از وهب بن منبه نقل است كه به روزگار مسيح راهبي در صومعه اي به عبادت مشغول بود، شيطان از هر راه كه براي فريب او وارد شد موفق نگرديد، تا آنكه خود را به شكل مسيح درآودرد و پاي ديوار صومعه راهب آمد و او راصدا زد كه بيا با تو سخني دارم. راهب گفت: به دنبال كار خود برو كه عمر گذران قابل برگشت نيست. شيطان گفت: بيا كه من مسيحم. راهب گفت: اگر هم مسيح باشي مرا با تو كاري نيست كه ما را به عبادت امر كرده اي و به قيامت وعده داده اي، اكنون به دنبال كار خود رو. شيطان لعين آن راهب را به حال خود گذاشت و رفت.

نيز روايت است كه نوح (عليه السلام) چون سوار كشتي شد پيرمردي ناشناس آنجا ديد پرسيد: براي چه اينجا آمده اي؟ گفت: آمده ام تا دل اصحاب تو با من باشد و تنهايشان با تو! نوح (عليه السلام) گفت: از كشتي بيرون برو اي دشمن خدا. شيطان گفت: من پنج روش براي به هلاك انداختن مردمان دارم كه سه تاي آن را براي تو مي گويم و دو تايش را نمي گويم. از خدا به نوح (عليه السلام) وحي آمد كه آن سه تا به دردت نمي خورد، از او بخواه كه اين دو تا را بگويد؛ وشيطان گفت: براي به هلاك افكندن مردم دو شيوة من كه در خور ندارد عبارت است از حسد و حرص؛ خود من به سبب حسد ملعون و رانده شدم و آدم را به سبب حرص از بهشت بيرون آوردم.

حجم الخط:
شارك الصفحة
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت