فهرس الكتاب
آورده اند كه پسر صالح بن عبدالقدوس مُرد. ابوالهذيل (علاف) و به همراهش نظام كه در آن موقع پسر جواني بود براي تسليت نزد صالح رفتند و او را متغير يافتند. ابوالهذيل به صالح گفت: دليل براي ناراحتي تو نمي بينم، مگر نه اينكه تو آدميان را همچون كِشت مي داني (كه مي رويند و درويده مي شوند) ؟ صالح گفت: اندوهم از آن است كه او كتاب الشكوك مرا نخوانده مُرد. ابوالهذيل پرسيد: كتاب الشكوك چيست؟ صالح گفت: آن كتابي است كه هر كس بخواند در انديشه مي شود كه آنچه بوده است نبوده است؛ و آنچه را كه نبوده است مي پندارد كه بوده است! در اينجا بود كه نظام نوجوان به سخن درآمد و گفت: اكنون تو در مرگ فرزندت شك كن و چنين بينگار كه او نمرده است و يا چنين بينگار كه آن كتاب را خوانده است!
ابوالقاسم بلخي حكايت كرده كه مردي سوفسطايي نزد يكي از متكلمان رفت و آمد داشت، روزي براي مناظره نزد متكلم آمد. متكلم دستور داد كه بيخبر از او مركوبش را پنهان نمايند. چون سوفسطايي خواست برود مركوب خود را نيافت، بازگشت و به متكلم گفت: سواره آمده بودم. گفت: درست فكر كن! گفت: يقين دارم كه سواره آمده بودم؛ متكلم گفت: به ياد بيار، سوفسطايي جواب داد: واي بر او اين جاي به ياد آوردن نيست، شك ندارم كه سواره آمده بودم. متكلم گفت: پس چگونه مدعي هستي كه هيچ چيز حقيقت ندارد و حال آدم بيدار مثل آدم خفته است. سوفسطايي درماند كه چه بگويد و از سفسطه گري خود بازگشت.