فهرس الكتاب

الصفحة 56 من 511

يحيي بن بشير بن عمير نهاوندي از قول بعضي فلاسفه نقل كرده است كه چون عالم را مجتمع و متفرق و متحرك وساكن يافتيم، دانستيم كه چيزي است پديد آمده، و ناگزير است كه پديد آرنده اي دارد، آن گاه مشاهده كرديم آدمي كه شناگري نمي داند در آب مي افتد و به اين صانع استغاثه مي كند. و او به دادش نمي رسد، يا در آتش مي افتند و او نجاتش نمي دهد. پس دريافتيم كه چنان صانعي موجود نيست. و خود اينان كه مي گويند صانع مدبري وجود ندارد، سه گروهند: عده اي گفتند: خدا چون عالم را آفريد خوشش آمد و ترسيد كه در آن كم و زياد نمايد و خرابش كند، لذا خود را هلاك كرد وعالم از خدا خالي ماند اما احكام او] قوانين خلقت [همچنانكه بود در جانواران و آفريدگان روان است. گروه دوم گفتند: خداوند غُده و زگيل برآورد كه همة قوت و زورش جذب آن شد وعالم عبارت از همان غده و زگيل است و نور خدا كاسته شد اما بتدريج نور عالم را جذب خواهد كرد و همچنان خواهد شد كه بود، و اكنون به سبب ضعف خداست كه كار مخلوقات به اهمال مي گذرد و ظلم همه جا را فرا گرفته. گروه سوم گفتند كه چون آفريدگار جهان را استوار بساخت، اجزاي او در عالم پراكنده گرديد كه همان قوت خداست و از جوهر لاهوتي است.

مؤلف گويد: اينها را از كتاب نهاوندي نقل كردم كه نسخه اش در نظاميه است و تاريخ كتابش دويست و بيست سال پيش از تاريخ تحرير كتاب من است، و اگر نه آن است كه چنين مطالبي گفته شده و نقل شده، و يادآورد فريب ابليس است بر آدميان، صرف نظر كردن از ذكر آن اولي بود، تا نام خداي عزوجل به اين صورت نيايد اما نظر به فايده اي كه در نقل آن بود ذكر كرديم.

بيشتر فلاسفه بر آن رفته اند كه خدا علم به چيزي ندارد وفقط علم به خودش دارد و مسلم است كه مخلوق هم علم به خودش دارد، و هم علم به خالق خود دارد، بدن گونه مرتبه اش از خالق افزونتر مي شود!

حجم الخط:
شارك الصفحة
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت