و اگر سواي تمكّن شخص در حسن سياست و تأليف قلوب مسلمين ديگر نباشد آن هم بسيار است تحمل داعيه و وجود اعلاي كلمة الله بر دست اين شخص اصل است و لوازم ديگر فرع زيادت اوصاف معتبره در لوازم خلافت اگر تحمل آن داعيه ندهند و تمشيت دين حق بر دست او نكنند مَروَرا بالا نمي نشاند و اگر آن داعيه در دل شخصي فرو ريزند و دين را بر دست او ظاهر كنند و اصل اين لوازم قدري كه بدون آن اين داعيه فرود نمي آيد داشته باشد او خليفه است چنانكه مطلوب قتل شريري باشد شخصي او را به خَنق يا به ضرب حجَر كشت و در بارگاه سلطنت عزت يافت ساده لوحي اعتراض مي نمايد كه فن تير اندازي يا اسپ تازي فلان كس از وي بهتر مي داند آن شخص جوابش مي دهد كه قوت شجاعت كه براي قتل شريري كه در كار بود در من موجود است زياده از آن در مقصد من در كار نيست بلكه اصل قتل كسي منظور نيست اِلا بالعرض بلكه اصل قوت و شجاعت مراد نيست الا بالعرض مدّعاي من رضاي سلطان بوده است و قد حصل.
چون اين مقدمه با اين آب و تاب در كتب كلاميه نخوانده يحتمل كه وحشتي بخاطر تو راه يابد لهذا ميخواهيم كه حديثي كه شواهد مقصد توانند بود برنگاريم.
اما آنكه هيأت بني آدم از جهل و غوايت و سوء اعتقاد در جناب الوهيت و مانند آن اقتضا مي كند بعث رسل را پس از اجلّ بديهيات ملت است قال الله تعالي: لتنذر قوما مآ انذر آباؤهم (1) .