عن الشعبي قال: كان رسول الله صلى الله عليه وسلم إذا صعد المنبر يوم الجمعة استقبل الناس بوجهه فقال: السلام عليكم ويحمد الله ويثني ويقرأ سورة ثم يجلس ثم يقوم فيخطب ثم ينزل، فكان أبو بكر وعمر يفعلانه [1] .
(سوره منافقون) :
في قصة زيد بن أرقم [2] فبينا أنا أسيرُ وقد خفضت رأسي من الهمّ إذ أتاني رسول الله صلى الله عليه وسلم فعرك أذني وضحك في وجهي ثم إن أبا بكر لحقني فقال: ما قال لك رسول الله صلى الله عليه وسلم؟ قلت: ما قال لي شيئًا إلا أنه عرق أذني وضحك في وجهي.
(2) - داستانش از اين قرار است که عبد الله بن ابي در يکي از سفرها براي دوستان منافق خويش گفت: مسلمانان را مساعدت مالي نکنيد تا از اطراف محمد پراکنده شوند، و چون به مدينه رسيديم ما که عزتمند هستيم ذليل ها (مسلمانان) را از مدينه بيرون خواهيم راند. زيد بن ارقم - رضي الله عنه - اين گفتگو را شنيده و خدمت آن حضرت صلي الله عليه وسلم گذارش داد. رسول خدا عبد الله بن ابي را احضار نمودند، او و همدستان منافق او قسم خوردند که زيد دروغ مي گويد و ما چنين جملاتي را به زبان نياورده ايم. و بعد از آم منافقين شايعه پراکني نمودند که زيد در حضور رسول خدا دروغ گفته است. اين واقعه زيد ابن ارقم - رضي الله عنه - را نهايت افسرده نمود تا اينکه خداوند متعال سوره منافقون را به تصديق زيد - رضي الله عنه - فرستاد و منافقان را از فراز آسمان ها افتضاح نمود.