آري خلافت را ضميمهء امامت مي دانند به معناي آنكه چون امام موجود باشد خلافت حق اوست ديگري را نمي سزد كه اقدام بر آن كند و ظاهر آن است كه اين مسئله از فروع فرضيت انقياد است مر او را پس اگر معصومي مفترض الطاعت بادشاهي را بر امر سلطنت قائم گرداند بادشاهي او صحيح باشد خودش امام باشد وآن منصوب خليفه مانند آنكه حضرت شمويل طالوت را خليفه ساخت و خود ايشان نبي بودند و طالوت ملِك، و اگر عصيان امام در حكم نكاح يا غير آن بوجود آيد آن نيز معصيت باشد پس خصوصيت خلافت تاثيري ندارد. پس در مسئله خلافت رايت خلاف افراشتن و از هر دو جانب بُرد و مات [1] در ميان آوردن معني ندارد فتأمل هذه النكتة حق التامل.
چون اين نكته مذكور شد بر اصل سخن رويم.
(1) - اين يک اصطلاح شطرنج است، هر گاه که همه مهره هاي طرف مقابل بر داشته شود آن را"برد"مي گويند و آن گاه که پادشاه زده شود و براي فرار هيچ خانه اي نداشته باشد آن را"مات"مي گويند.