مقدمه ثانيه: آنكه اگر آن حضرت صلي الله عليه وسلم تنصيص به خليفه فرموده است آن خليفه صديق اكبر است لا غير ثم عمر بعده ثم عثمان بعد عمر. دليلش آنكه به تواتر معلوم شد كه صديق رضي الله عنه و فاروق رضي الله عنه و ذوالنورين رضي الله عنه بادشاهان زمين بودند و فرمان روائي مي كردند و مردمان همه با ايشان معاملهء رعيت با خليفه بجا مي آوردند و به لفظ يا خليفه رسول الله و يا امير المؤمنين ندا مي كردند اين قدر را خود موافق و مخالف همه ميدانند پس يك جزو خلافت كه فرمانروائي است ايشان را ثابت مى شد نه غير ايشان را. پس از غير اين مسمئين اسم خلافت منتفي شد گفتگوي سني و شيعى در آن است كه ايشان در اين فرمانروائي مطيع بودند يا عاصي؟ شارع به خلافت ايشان نص كرده بود يا به خلافت ديگري يا بر خلافت هيچ كس نص نه فرمود؟
پس مي گوئيم: اگر نص شارع بر همين عزيزان بود و ايشان موافق آن نص خليفه شدند فبها و اگر نص براي ديگري بود و ايشان به سينه زوري خليفه شدند و عاصي گشتند در تصدي خلافت قباحتهاي بسيار لازم مي آيد؛ تدليس در كلام رب العزت جل و علا و كلام افضل الصلوات والتسليمات، و كذب متواترات مرويه از صادق مصدوق، و اجماع امت مرحومه بر ضلالت، و ارتفاع امن از احكام شرع، و عدم قيام حجت تكليف به چيزي از احكام بر هيچ يك از امت، و مخالفت حكم عقل صراح، و تناقض در مقصود شارع.