و خيريت افعال ايشان معلوم كرديم از موافقت آنها به قرآن. عقل حكم مي كند كه اين همه خير است و حق است قطعًا و مصلحت شرع در تأثيم اين هزاران هزار در امري كه رشد آن معلوم است به موافقت قرآن بسبب آنكه متصدي آن شخصي شد غير شخصي هيچ نيست و ايجاب استخلاف شخصي كه خلافت آن بودني نيست كدام مصلحت است؟ اقارب و اعوان شخصي كه خلافت از دست او رفت به هر حشيش متعلق مي شوند و هر تيري كه در تركش ايشان است مي اندازند دور نيست كه حبّ جاه بر ادعاء غير واقع حمل كند و بر اقدام خلاف جمهور دلالت فرمايد.
قاعده عقل صراح آن است كه بر ظاهر اعتماد كنند مگر آنكه قرائن قويه از آن ظاهر اعتماد كنند مگر آنكه قرائن قويه از آن ظاهر باز دارد مثلًا ديديم كه آتش شعله مي زند تا آنكه بر غلط حس خود مطلع نشويم با وجود جوهري كه شبيه به نار مي نمايد به يقين بدانيم بمجرد احتمال قصد آن نه كردن و پختن طعام را بر آن موقوف نه گذاشتن محض ديوانگي است.
اما تناقض در مصلحت شرع از آن جهت كه شيعه مي گويند لطف واجب است بر خداي تعالي و لطف او تعالي تقاضا مي فرمايد كه ملت را حافظي باشد و آن حافظ ملت لا بد است از آنكه عالم و معصوم باشد و معصوم غير مرتضي نبود پس او امام باشد و ما مساعدت مي كنيم در مقدمه اولي و ثانيه به تغيّر.