فهرس الكتاب
حرف جرّ، متعدّى سازند (1) چون «اَذْهَبْتُ زَيْدًا (2) » و «فَرَّحْتُهُ وذَهَبْتُ بِهِ (3) » .
فصل:
بدانكه فعل بر دو نوع بُوَد: معلوم (4) و مجهول (5) . معلوم آن است كه از
براى فاعل بنا كنند چون نَصَرَ زَيْدٌ. و مجهول آن است كه از براى
مفعول بنا كنند چون نُصِرَ زَيْدٌ.
و چون فعل را از براى فاعل بنا كنند در ماضى ثلاثى مجرد فاء
(1) متعدّى در لغت مطلق گذرنده را گويند و در اصطلاح آنست كه فعل از فاعل گذشته و به
مفعول به برسد.
(2) اَذْهَبْتُ زيدًا در اصل ذَهَبَ زَيْدٌ بود، لازم بود، خواستيم متعدّيش بنا كنيم، برديم به باب
افعال، قاعده باب افعال را بر وى جارى كرديم، اَذْهَبَ شد، تاء كه ضمير فاعل بود در آخر
اَذهب آورديم و از زيد لباس فاعليّت را كه رفع باشد بركنديم و لباس مفعوليّت كه نصب
باشد بر او پوشانديم اَذْهَبْتُ زيدًا شد، اوّل معنايش چنان بود كه رفته است زيد، حالا
معنايش چنان است كه فرستادم من زيد را.
(3) ذَهَبْتُ بِهِ در اصل ذَهَبَ زيدٌ بود، فعل لازم بود، خواستيم متعدّيش بنا كنيم به سبب حرف
جرّ، باء كه حرف جرّ بود بر سر زيد درآورديم و تاى مضمومه كه ضمير فاعل بود در آخر
ذَهَبَ آورديم ذَهَبْتُ بزيدٍ شد، زيد كه اسم ظاهر بود انداختيم و هاء كه ضمير مفعول بود به
جاى وى گذاشتيم ذَهَبْتُ بِهِ شد، اوّل، معنايش چنان بود كه رفته است زيد و حالا
معنايش چنان است كه فرستادم من او را.
(4) بدانكه قاعده معلوم در ماضى آن است كه اوّل را يا اوّل متحرك منه را با آخرش مفتوح
كنند و قاعده معلوم در مضارع آن است كه حرف اَتيْنَ را مفتوح كنند مگر در باب افعال و
تفعيل و مفاعله و فَعْلَلَ كه در آنها علامت معلوم مكسور بودن ماقبل آخر آنهاست.
(5) قاعده مجهول در ماضى آن است كه در شش باب ثلاثى مجرّد و در چهار باب افعال و تفعيل
و مفاعله و فَعْلَلَ اوّلش را ضمّه و ماقبل آخرش را كسره دهند و در سه باب كه تفعّل و
تفاعل و تفعلل است تاء را با فاء الفعل ضمّه دهند و ماقبل آخر را كسره و در هفت
باب همزه ها را با اوّل متحرّك منه ضمّه و ماقبل آخر را كسره دهند.