از آنها ديده وشنيده نشده ومعلوم نيست منشأ اين اكاذيب ومجعولات از كى واز كجا بوده است ولهذا از نقل عبارات آنها كه جز اغراء بجهل واضلال خواننده وتخليد كذب در بطون كتب متضمّن هيچ فايده ديگر نيست بكلى صرف نظر كرديم.
ديوان منسوب ببابا كوهى ودر ختام اين فقره را ناگفته نگذريم كه در سنه 1347 قمرى در شيراز ديوانى منسوب بصاحب ترجمه باسم ديوان باباكوهى بطبع رسيده است حاوى 245 غزل از غزلهاى عرفانى خشك بى روح بى ذوق بى حلاوت از جنس غزلهاى شيرين مغربى ولى بمراتب از آن پائين تر وپست تر با تخلّص «كوهى» وگاه نيز با تخلّص «انسان» و20 رباعى ويكى دو سه قطعه ويك ترجيع بند كه مجموعا قريب دو هزار بيت ميشود اين ديوان در همان وهله اوّل وبمجرّد افكندن يك نظر سطحى وخواندن يك صفحه از آن كسى كه كمترين انسى باشعار فارسى وتحوّلات آن در طىّ قرون متطاوله داشته باشد بأيمان مغلّظه سوگند خواهد خورد كه حتّى يك مصراع از تمام آن ديوان از ابن باكويه صاحب ترجمه يعنى از كسى كه معاصر فردوسى وعنصرى وفرّخى وعسجدى وآن طبقه از شعرا بوده نيست:
زيرا كه اولا اين اشعار از حيث اسلوب وانشاء وطرز تعبير وتأليف كلمات وجمل فوق العاده مستحدث وجديد است وبنحو قطع ويقين وحتم محال وممتنع است كه مقدّم بر قرن نهم يا دهم باشد، وچگونه ميتواند اين اشعار از يكى از اهالى قرن چهارم وپنجم باشد در صورتيكه قائل اين اشعار صريحا واضحا بسيارى از غزلهاى حافظ يا منسوب بحافظ را بهمان وزن وقافيه يا بهمان وزن ورديف ولى با هزار درجه تفاوت در فصاحت وبلاغت وحسن وملاحت استقبال نموده، مثلا اين غزل حافظ را:
طالع اگر مدد كند دامنش آورم بكف ... گر بكشم زهى طرب ور بكشد زهى شرف
از خم ابروى توام هيچ گشايشى نشد ... وه كه در اين خيال كج عمر عزيز شد تلف
صوفى شهر بين كه چون لقمه شبهه ميخورد ... پاردمش دراز باد اين حيوان خوش علف
بى خبرند زاهدان نقش بخوان ولا تقل ... مست رياست محتسب باده بده ولا تخف
حافظ اگر قدم زنى در ره خاندان بصدق ... بدرقه رهت شود همّت شحنة النجف