بعين همان وزن وهمان قوافى استقبال نموده وگفته:
دوش بخواب ديده ام حضرت شحنة النجف ... گفت بدان تو نفس خود تا برسى بمن عرف
شمع صفت بسوختى شب همه شب براى حق ... بهرچه كرده بگو عمر عزيز را تلف
هست غذاى روح تو ذكر خدا ميان جان ... چون حيوان چه ميدوى در پى خوردن علف
ايمن اگر شود دلت از سگ نفس بدسير ... لطف خدا بگويدت پيش بيا ولا تخف
ونيز اين غزل حافظ را در دو غزل از خود استقبال نموده وتمام قوافى غزل خواجه را چنانكه در ذيل مشاهده ميشود عينا بكار برده است:
حافظ گويد
اى صبا گر بگذرى بر ساحل رود ارس ... بوسه زن بر خاك آن وادىّ ومشكين كن نفس
منزل سلمى كه بادش هر دم از ما صد سلام ... پر صداى ساربانان بينى وبانگ جرس
محمل جانان ببوس آنگه بزارى عرضه دار ... كز فراقت سوختم اى مهربان فريادرس
من كه قول ناصحانرا خواندمى قول رباب ... گوشمالى ديدم از هجران كه اينم پند بس
عشرت شبگير كن مى نوش كاندر راه عشق ... شبروانرا آشنائيهاست با مير عسس
عشقبازى كار بازى نيست ايدل سر بباز ... زانكه گوى عشق نتوان زد بچوگان هوس
دل برغبت مى سپارد جان بچشم مست يار ... گرچه هشياران ندادند اختيار خود بكس
طوطيان در شكرستان كامرانى ميكنند ... وز تحسر دست بر سر ميزند مسكين مگس
نام حافظ گر برآيد بر زبان كلك دوست ... از جناب حضرت شاهم بس است اين ملتمس
كوهى گويد
تا شدم از آه دل در عشق او آتش نفس ... شد روان از ديده من بحر عمّان وارس
آمد از امكان وواجب كاروان سالار غيب ... ناله اشيا بود در كاروان بانگ جرس
وه چه سرّ است اينكه در شهر دل ما روز وشب ... زلف او دزد آمد وچشم سيه كارش عسس
كردم از دزد وعسس فرياد پيش خال او ... لعل او خندان شد وگفتا منم فريادرس
نيست جز ذات خدا پيدا وپنهان هيچ كس ... حق شناسان دو عالم را همه يك حرف بس
كوهيا بر چرخ چارم رفت چون عيسى بدم ... دل كه بگذشت از خيال شهوت وحرص وهوس
كُلُّ شَيْ ءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ تفسير چيست ... يعنى «1» جز او نيست باقى در دو عالم هيچكس
(1) - كذا: (غلط عروضى وزنى) .