الصفحة 175 من 773

باغ بوقلمون لباس و شاخ بوقلمون نماى ... آب مرواريد رنگ و ابر مرواريدبار

راست پندارى كه خلعتهاى رنگين بافتند ... باغهاى پرنگار از داغگاه شهريار

داغگاه شهريار اكنون چنان خرم شود ... كاندران از خرمى خيره بماند روزگار

سبزه اندر سبزه بينى چون سپهر اندر سپهر ... خيمه اندر خيمه بينى چون حصار اندر حصار

هر كجا خيمه است خفته عاشقى با دوست مست ... هر كجا سبزه است شادان يارى از ديدار يار

سبزه ها با بانگ چنگ و مطربان نغزگوى ... خيمه ها با بانگ نوش و ساقيان ميگسار

عاشقان بوس و كنار و نيكوان ناز و عتاب ... مطربان رود و سرود و خفتگان خواب و خمار

بر در پرده سراى خسرو فيروزبخت ... از پى داغ آتشى افروخته خورشيدوار

بركشيده آتشى چون مطردى ديباى زرد ... گرم چون طبع جوانان زرد چون زرعيار

داغها چون شاخهاى بسد ياقوت رنگ ... هر يكى چون نار دانه گشته اندر زير نار

كودكان خواب ناديده مصاف اندر مصاف ... مركبان داغ ناكرده قطار اندر قطار

خسرو فرخ سير بر باره دريا گذر ... با كمند اندر ميان دست چون اسفنديار

همچو زلف نيكوان خوردساله تاب خورد ... همچو عهد دوستان سالخورده استوار

حجم الخط:
شارك الصفحة
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت