فهرس الكتاب
هر يكى را بلمس بر عضوى ... اطلاع اوفتاد بر جزوى
هر يكى صورت محالى بست ... دل و جان در پى خبالى بسمت
چون بر أهل شهر باز شدند ... برشان ديگران فراز شدند
آرزو كرد هر يكى ز ايشان ... آنچنان گمرهان و بدكيشان
هيئت و شكل پيل پرسيدند ... و آنچه گفتند جمله بشنيدند
آنكه دستش بسوى گوش رسيد ... ديگرى حال پيل ازو پرسيد
گفت: شكليست سهمناك عظيم ... پهن و صعب و فراخ همچو گليم
و انكه دستش رسيد زى خرطوم ... گفت: گشت است مر مرا معلوم
راست چون ناودان ميانه تهيست ... سهمناكست و مايه تهيست
و انكه را بد ز پيل ملموسش ... دست و پاى سطبر پربوسش
گفت: شكلش چنانكه مضبوطست ... راست همچون عمود مخروطست
هر يكى ديده جزوى از اجزا ... همگان را نظر فتاده خطا
هيچ را دل ز كلى آگه نى ... علم با هيچ كور همره نى
جملگى را خيالهاى محال ... كرده مانند غتفره به جوال
از خدائى خلائق آگه نيست ... عقلا را در اين سخن ره نيست
و معنى هذه الأبيات:
-كانت في حدود «الغور «1» » مدينة كبيرة ذات خطر
و كان أهلها جميعا مكفوفين ... قد حرموا نعمة البصر .. !!
-فمر بهذه المدينة ملك في تجواله
و ضرب خيامه في واديها، و أناخ برجاله ... !!
-و كان له فيل كبير الحجم و الجثة و الهيبة،
ليدل به على ما له من جاه و حشمة وصولة ... !!
(1) المترجم: هى جبال و ولاية بين هراة و غزنه، و هى بلاد واسعة موحشة لا تنطوى على مدينة كبيرة، و أكبر ما فيها قلعة يقال لها «فيروزكوه» . (انظر معجم البلدان)