الصفحة 543 من 773

-و قد وقعت شجرة السرو الطويلة ... فحق لى أن أهيل التراب على هامتى ... !

-و انتثرت أوراق الورد الباسمة ... فحق للبستان أن يصبح سجنا لى ... !!

-و طارت طيور الربيع البهيجة، فلماذا لا أنوح في لوعة كالسحب الراعدة .. !!

-و انطفأ السراج اللامع، فلماذا لا يستحيل نهارى المشمس إلى ليل دامس ... !!

-و خمدت أنفاسى لحسرتى و كربى، و اصفرت «شمسى» لغياب «قمرى» و موضع حبى ... !!

-و سألتحق ب «شيرين» في طيات العدم، و سأهرع إليها في قفزة واحدة

-ثم صلى على «شيرين» و ترحم على عشقها، و قبل الأرض على ذكرها، ثم أسلم روحه إلى بارئها «1» ... !!

دريغا هرزه رنج روزگارم ... دريغا آن دل اميدوارم

مرا زين كوه كندن حاصل اين بود ... نشد كارم ميسر مشكل اين بود

نديدم لعل و سنگ آمد بدستم ... چو نادان طمع در لعل بستم

چه آتش بود كاندر خرمن افتاد ... چه طوفان بد كه ناگاه در من افتاد

جهان خالى شد از مهتاب و خورشيد ... چمن خالى شد از شمشاد و از بيد

چراغ عالم افروز از جهان شد ... نه شيرين كافتاب از من نهان شد

نبخشايد فلك بر هيچ مظلوم ... نباشد شفقتش بر هيچ محروم

دريغا آنچنان خورشيد و آنماه ... كز اينسان در خسوف افتاد ناگاه

بگريد بر دل من مرغ و ماهى ... كه رفت آب حياتم در سياهى

چرا از روى آن دلبر جدايم ... چو شيرين رفت من اينجا چرايم

اگر بى روى شيرين زنده مانم ... سزد كز تن برآيد استخوانم

اگر صد گوسفند آيد فراپيش ... برد گرگ از كله قربان درويش

فرو رفته بخاك آن سرو چالاك ... چرا بر سر نريزم هر زمان خاك

ز گلبن ريخته گلبرگ خندان ... چرا بر من نگردد باغ زندان

پريده از چمن كبك بهارى ... چرا چون ابر نخروشم بزارى

فرو مرده چراغ عالم افروز ... چرا روزم نگردد شب بدين روز

چرا غم مرد بادم سرد از آنست ... مهم رفت آفتابم زرد از آنست

بشيرين در عدم خواهم رسيدن ... بيك تك تا عدم خواهم دويدن

صلاى عشق شيرين در جهانداد ... زمين بر ياد او بوسيد و جان داد

(1) قارن هذه القطعة بما يقابلها في القصة التى كتبها الشاعر «شيخى» باللغة التركية

حجم الخط:
شارك الصفحة
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت