فهرس الكتاب

الصفحة 108 من 313

سلمه را نامزد كرد. و بعد از ان معاويه بجانب زياد مكتوبى در قلم آورد، كه مردى را كه شايستهء ثغر (1) هند باشد (2) اختيار كنى. چون مثال برسيد زياد احنف بن قيس (3) را فرمود كه هم او پسنده است و (4) امّ (5) مومنان است. پس او به مكران رفت، و مدت دو سال آنجا ماند و بعد دو سال و يكماه معزول شد.

ولايت راشد بن عمرو الجديدى (6) على ثغر الهند

(ص 69) ابو الحسن از هذلى شنيد و او از أسود (7) روايت كرد كه چون زياد ابن سلمه را معزول كرد (8) راشد بن عمرو را بر سر ولايت هندوستان بفرستاد و عامل كرد (8) . و راشد مردى شريف بود و بزرگ همت داشت. معاويه او را بخواند، و بر تخت نشاند، و تا ديرى (9) مشاورت كردند. پس بزرگان را گفت كه راشد مردى شريف است، و مقتداى (10) او را نكو داريد و مطاوعت كنيد، و در محاربت او را يارى دهيد (f 42 b) و تنها مگذاريد (11) . پس چون راشد به مكران رسيد، با بزرگان و اعيان (و روى) عرب (12) بنزديك سنان رفت، او را قوى راى و كامل ديد. گفت كه و الله سنان مردى بزرگست و سزاوار مهترى و لشكركشى است (13) و مبارز است. هر دو بنشستند. و او را معاويه بر راه كرده بود كه از احوال سند و هند پيوسته اعلام دهد. چون رازها گفتند، از وى احوال سند پرسيد (14) و عزم لشكر مصمم كرد (15) .

(خبر) چنين مى آرند از عبد الرحمن بن عبد الله (16) السّليطى كه او گفت: من از عبد الرزّاق بن سلمه شنيدم كه چون راشد بن عمرو بناحيت سند

(1) ب پ ك‍: سفر

(2) ك‍: بود

(3) ب س: احنف قيس؛ پ: زياد بن أحنف قيس

(4) ب س: و او؛ م: كه او

(5) س م: دام

(6) ب م: الخذرى؛ پ: بن عمر الخدرى؛ ك‍: الجذوى

(7) م: بنى اسود

(8) اين جمله فقط در نسخهء پ موجود است

(9) م: ديرها

(10) ب: مقدار

(11) س م: نگذاريد

(12) ب م: مردى عرب؛ س: مرد عرب

(13) س: سزاوارى مهترى و لشكر كشى دارد

(14) پ: پرسيدند

(15) پ: لشكر كردند

(16) پ: عبدريه؛ ك‍: عيندريه؛ و يمكن كه قراءة درست «عبدر به» باشد

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت