خزانه از اكتساب و حرث (1) ايشان موجود مى باشد. اگر بكشى (2) ، مال تو مذهوب (3) گردد. محمّد قاسم گفت: رانى (4) لادى اين حكم كرد، و همه را امان داد.
چنين آورده اند راويان اين حديث و محدّثان اين تاريخ كه از ميان طائفه كه به مؤكّلان سپرده بودند تا بكشند، شخصى بيرون آمده گفت (5) : بنزديك من عجبى است. مؤكل گفت: مرا بنماى. گفت: ترا ننمايم الّا امير را. پس محمّد قاسم را خبر كردند. گفت: او را بياريد (6) . چون بيامد، گفت: چه عجب دارى؟ گفت: چيزى كه هيچكس نديده است. محمّد قاسم گفت: بيار. برهمن گفت: اگر مرا (f 115 b) و اتباع و عيال و اطفال من كلى و جزوى را امان دهى. (7) محمّد قاسم گفت: امان دادم. گفت: مثالى بتوقيع مؤكّد بنشان مبارك ارزانى فرماى (7) . محمّد قاسم دانست كه مگر جواهر ثمين (8) و يا پيرايه نفيس كه دارد عرضه خواهد كرد. چون عهد وثيق در ميان آمد و مثال مؤكد بدست كرد، بمحاسن خود زد، و گره موى روى بگشاد و باز كرد، و سر او بر انگشت پاى پيچيد و باستاد، و رقص كردن گرفت و اين مثل هميگفت: شعر (9)
كس نديدست اين عجب كه مرا (10) ست ... موى ريشم همى كشان (11) تا پاست
محمّد قاسم متعجب گشت. طائفه كه حاضر بودند، گفتند اين چه عجائب است كه بواسطهء آن امان مى خواست؛ ما را بفريفته (12) . (ص 188) محمّد قاسم
(1) ب پ: حوش؛ س: جوش
(2) ب پ م: بكسى؛ س: يكى
(3) ب پ س ك: مذهب
(4) ب س كم: رعنى
(5) ب پ س ك: آمد و گفت
(6) ب پ ك: بيارند
(7 - 7) اين جمله در نسخه پ موجود نيست
(8) م: قيمتى
(9) پ: مثل؛ س: بيت
(10) ب پ ك: ترا
(11) ك: همين كشان؛ م: همكنان
(12) ب پ: بفريفت؛ م: بقرينه فريفتن