و آن روز از بدو صباح تا انصرام رواح جنگ خيره (2) بود. چون عالم گليم سياه محنت زدگان پوشيد و شاه انجم سر در پردهء غروب كشيد، بخانه بازگشتند (3) . و روز ديگر چون صبح صادق از پس پردهء غاسق (4) بر بالاى افق برآمد و عالم روشن گشت، ديگر باره جنگ پيش بردند، و از جانبين مرد بسيار كشته شد. و آن جنگ همچنان قائم ماند، تا مدّت دو ماه از بالاى حصار منجنيق و غدرك و سنگ و تير روان كردند تا غلّه در ميان لشكر بغايتى تنگ شد، چنانكه كله خر (5) بپانصد درم رسيد. امير كورسيه (6) بن چندر ابن عم داهر (7) چون ديد كه از لشكر عرب فتورى نيست و قوى حالند (8) و ما را هيچ طرفى مددى نيست، خود را بخدمت راى (9) كشمير انداخت. روز ديگر چون لشكر عرب برسيد، جنگ پيوستند و بهيچ حيله نقب نمى پذيرفت (10) ، تا شخصى از داخل (11) حصار بيرون آمد و (12) امان خواست. محمّد قاسم او را امان داد. پس او نشان داد تا بموضعى از جانب شمال كه بر لب آب جوى (f 121 a) بود نقب گرفتند. از آن موضع در دو سه روز ديگر ديوار حصار فرود آمد و حصار فتح شد. شش هزار مرد جنگى را بكشتند و اتباع و متصلان ايشان را برده گرفتند. و تجّار و صنّاع و زرّاع را مثال امان داد. و گفت مال خزانه دار الخلافت و نقديهاى حشم كه چندين رنج (ص 197) و مشقت (13) ديدند و جان سپارى كردند و مدتى نقب و محاربت بودند (14) ، واجب باشد كه چون حصار مسلّم گشت، قسمت مال بكنيد و حق ايشان بدهيد.
(1) ب پ ك: كذا راى؛ ح: گذا راى؛ س: گذر راى، كند راى؛ م: گذرى، كذا راى
(2) م: چيره
(3) پ: آمدند
(4) پ م: عاشق
(5) م: سر خر
(6) ب: كراسيه
(7) ب: عمزاده داهر
(8) م: قوى حالت اند
(9) پ س كم: شاه
(10) پ: نمى زدند
(11) پ: داخلان
(12) پ: آمده
(13) س: مشقت و رنجه
(14) پ م: بوده اند