و حصار را لازم گرفت، و اسباب ما يحتاج حصار چنانچه غله و كاه و هيزم تفكر فرمود (1) ، و ذخيره ساخت، و عدّة و آلة حرب از اسلحه و غير آن مهيّا كرد، و مستعدّ و مترصد باستاد (2) .
نبشته (3) فرستادن داهر بدهرسيّه (4)
پس جانب دهرسيه (4) مكتوبى در قلم آورد بتعظيم و تقديم، و اقرار بعبوديت او دران مكتوب درج كرد، و بجهة كار مايين (5) ذكر فرموده بود كه اگر چه مايين (5) را نسبت بپدر ما بود فامّا او از دختر جتّان بود، كه اصل ايشان مخالف و مجرم باشند خصوصا بر زنان جتّ. چون بحقيقت باز شوى، اعتقاد و اعتماد را نشايند و از امانت و صيانت دور باشند. و (6) مثل هند (7) معروفست كه «هر كه پاى گوسفند گرفت بدوشيد، و هر كه دست زن جتّ گرفت بر وى شد (8) » . و چون مزاج اجنبى دارد (9) نكاح او مباح بود (10) ، ازين نصيحت بگذر. و اگر ترا در اين معنى ميلى و شكى باشد، من سوگند هاء مغلظه در ميان آرم، و عهدى وثيق كنم كه بهمه احوال مامور تو باشم، و من بمحلّ عاملى از عمّال توام (11) در حصار ارور، و با تو مخالفت ندارم، و منازعة نكنم، و السّلام (12) .
رفتن دهرسيه (13) بارور تا داهر را بدست آرد
پس چون نبشته (3) داهر به برادر او (14) دهرسيّه (13) رسيد (f 33 a) و معلوم كرد كه داهر از آمدن ابا نمود، و آن طلسم بر خود خوش كرد، و نصيحت برادر دامن گير او نيامد، بفرمود تا استعداد زاد و راحله بساختند، و بر
(1) پ: و غيره بفكر فرمود
(2) ب س ك: استاد
(3) ب س: نوشته
(4) ب ح: دهرسين؛ س: داهرسيه
(5) ب س: بائى؛ پ: مائى
(6) م: دو
(7) ب: جتان
(8) م: شود
(9) پ: بود
(10) پ: شود
(11) ب: تو باشم؛ پ: توايم؛ م: هستم
(12) م افزايد: بتعظيم
(13) ب س: داهرسيه
(14) پ ندارد: برادر او