سحرگاه بارور رسيد. و داهر مهيّا و ساختهء صيد (1) شده بود كه برود. چون اسب پيش آوردند، ناگاه سوار پيدا شد (2) . و بعضى سوار باطراف نشانده بود. چون سوار بدر حصار رسيد درهاى حصار بستند، و مردمان با سلاح بر كنگرها برآمدند. و دهرسيه (3) بر در حصار بايستاد و دربانرا گفت: كه در باز كنيد تا (4) درآيم. حصاريان در نكشادند (ص 55) و بجنگ ايستادند دهرسيه بداهر كس فرستاد و پيغام داد كه من بحرب و مخاصمت نيامده ام، اين حصار دار الملك پدرم بود (5) ، و از وى بمن رسيده، و ترا از دست من. تو بدينموضع عاملى باشى، رائى (6) مراست، و در يك ملك دو چتر نبوده است، دست تصرف ازين مملكت (7) كوتاه كن و حصار بمعتمدان من بايد سپرد (8) . داهر گفت: تو بنزديك مياى، بيرون لشكرگاه كن (9) ، و معتمدان خود را بفرست تا مرا اعتمادى افتد، و بيرون آيم و حصار بتو تسليم كنم. چون دهرسيه را معلوم شد كه روى بمدافعت (f 34 a) آورد، و اين حيله ميسّر نه شد، از آب مهران عبره كرد و نزول نمود (10) ، و بجهة گرفتن داهر يك سودائى مى پخت و تفكّرى پيش خاطر مى آورد، كه اوّل با وى مواسا و مدارا كنم (11) . و بر سبيل برادرى و قرابتى تواضع مى نمود (12) مگر بوجه خوبتر از حصار بيرون آيد، و بنزديك اكابر و اعيان ارور كس مى فرستاد (13) كه مگر با وى (14) بيعت كند، ميسّر نشد.
پس داهر بدهيمن (15) وزير را بخواند و گفت: چندين مواسا و تواضع
(1) پ: صيدگاه
(2) پ ك: آمد
(3) ب ح: دهرسين؛ س: داهرسيه
(4) س: كه
(5) پ: است
(6) پ س كم: پادشاهى
(7) س م: ملك
(8) س: داد
(9) ب س: معين كن
(10) ب س: كرد؛ پ: فرمود
(11) م: مواسا كنم و مدارا نمايم
(12) م: مى فرمود
(13) ب س: نزديك او اكابر و اعيان الور مى فرستاد؛ م: بنزديك او اكابر و اعيان الور بود مى فرستاد
(14) ب: بوى
(15) ب س: برهمن