ابو الحسن (1) از اسحاق بن ايوب (2) روايت كرد و گفت: حجاج بنوشت تا شش هزار مرد از فرزندان رؤساء شام كه مادر و پدر ايشان (3) در حيات بود و بسيار ساختگى كند [و] اخيار نامدار (4) كه بنام و ننگ در مجادلت و محاربت استادگى كنند، و با محمّد قاسم وفادارى نمايند (5) ، بيامدند. (خبر) ابو الحسن حكايت كرد كه شش هزار مرد به آسامى مشهور بيامدند. از ميان ايشان مردى پيش حجاج آمد و گفت: من ساختگى ندارم. حجّاج بانگ بر وى زد كه از پيش من برو يا ترا بكُشم (6) . مرد شامى از پيش (f 49 a) حجاج بگريخت. در راه سواران ديگر مى آمدند. از وى پرسيدند كه بدين تفتى (7) كجا مى روى؟ گفت من ساختگى نداشتم؛ حجاج مرا تهديد كرد و وعيد فرمود كه ترا سياست فرمايم. او را باز گردانيدند، (8) و بوجه خوبتر بوقت فرصت عرض داشتند (8) كه چون فرمان رسيد (9) توقّف را مجال نبود، (ص 80) سعادت خدمت دريافته شد.
خطبه كردن حجاج روز آدينه (10)
پس حجاج روز آدينه خطبه كرد و گفت: إنّ الأيّام ذات (11) دول و الحرب سجال. دوران (12) روزگار گردانست و تيغ دو رويه، يوم لّنا و يوم علينا: روزى ما راست و روزى بر ماست. آن روز كه ما راست لشكر مقيّد بايد كرد. (13) روز كه بر ماست به (14) تحمل بايد گرفت (و) تا نعمت كه ارزانى است بر مزيد بود (13) ، و واقعه كه حادث شده باشد مندفع گردد.
(1) جميع نسخ: ابو الحسن گفت
(2) ب پ س ك: يعقوب
(3) پ: او
(4) پ كم: اختيار نامدار؛ س: ناموران
(5) پ س كم: كنند
(6) م: تا ترا نكشم
(7) س: نقلى؛ ك: تفى
(8 - 8) س: و عريضه بخدمت حجاج بقلم آوردند
(9) ب: رفت
(10) م: جمعه
11)ب پ م: ذو
(12) پ ندارد: دوران
(13 - 13) اين جمله در نسخ ب پ س كموجود نيست
(14) م: بغير