آمد تپش اثر كرد، و دوم روز آبله بر تن او پيدا آمد. همدران چهارم روز بمرد، و جان عزيز را بباد داد، (1) و بملك الموت تسليم كرد، و لشكر متردّد شد (1) .
چون ازين حادثه خبر بداهر رسيد، داهر خواست تا به دفن و سوختن برادر بيرون رود. وزير بدهيمن گفت: بقا راى (2) را، تعجيل نبايد كرد. رايان (3) را ازين نوع مكرها مى باشد (4) ، بايد انديشيد (5) - خود را مرده سازند، و چون بدفن او روى (6) غدر كند (7) و بدست بلا گرفتار شوى، و تاسّف و تلهّف مفيد نباشد (8) . (مثل) در مثل آورده اند كه روباهى چون از دويدن بماند، خود را مرده سازد تا مردار خواران گرداگرد او (9) مى آيند، او بر مى جهد (10) و ايشان را مى گيرد (11) و مى خورد (12) . پادشاه (13) را از خصم (f 36 a) ايمن نشايد بود (14) . معتمدى را بتفحّص و تجسّس آن بفرستيد (15) تا آن معنى استكشاف پذيرد (16) . و آن منهى (17) مر اكابر و اعيان او را متاسف ديد، و رسم عزا در پيش گرفته (ص 59) پيشتر رفت و گفت: مرا راى (18) داهر بعيادت دهرسيّه (19) فرستاده است؛ شما را غمگين مى بينم، حال چيست؟ دو كس از ان معارف برخاستند و او را بر سر دهرسيه بردند تا معاينه كند (20) . و تعزيت آشكارا كرد. و انگشترى (21) دهرسيه (19) بجهة صحّت خبر آن رسول را دادند و بفور (21) باز گردانيدند.
(1 - 1) اين جمله در نسخ ب پ س كموجود نيست
(2) پ س كم: پادشاه
(3) پ س كم: پادشاهان
(4) م ندارد: مى باشد
(5) م: انديشند
(6) م: بروى
(7) پ: كنند
(8) پ ك: نتواند بود
(9) پ: گرد او؛ م: گرد بر گرد
(10) ب: او بر جهد؛ پ: وى بر جهد؛ س: يك مرتبه جهد
(11) پ س: بگيرد
(12) پ س: بخورد
13)پ س: پادشاهان
(14) ب س: نبايد بود؛ پ: نشايد كرد
(15) پ: بفرستد
(16) س: آشكارا شود
(17) س م: مهمى
(18) پ س كم: شاه
(19) ب ح: دهرسين؛ س: داهرسيه
(20) م: كرد
(21) م: و از انگشتان انگشترى
(22) ب س: بر خود؛ ك: بر در؛ م: بوفور