و موانست بوطن خود مراجعت كنى. داهر مطاوعة او را انقياد نمود و فرمان او بجا آورد. وزير بدهيمن (1) تاسف مى خورد و از عاقبت اين مكر متفكر مى بود. دهرسيه (2) پيلبان را فرمود كه پيل را پيشتر آر تا داهر بنشيند. داهر بر فيل نشست و رديف او شد. پيل را براند و هر دو روان شدند. (3) و بدهيمن (1) وزير بر اسب نشست، در پهلوى او سوار شده مى رفت (3) ، تا بنزديك دروازه رسيد. داهر پشيمان شد و بترسيد، و روى سوى بدهيمن وزير كرد و گفت: راى ما چيست كه ما را بيرون رفتن (4) صواب نمى آيد. وزير گفت: تَرَكْتَ الرَّأىَ بِالسَّراى (5) يعنى [خرت را به] قسطنطين گم كردى بكنوج مى طلبى (6) . گفت آخر بگو كه حيلهء من (7) (ص 58) چيست كه (f 35 b) دل (8) باور نميدهد كه بروم. گفت: هيچ تدبير نيست، الّا چون (9) بدروازه رسى، دست در پيشانى (10) در زن، و از فيل معلّق (11) شو تا فيل بيرون رود؛ بعده ما (12) در ببنديم و ترا فرود آريم. داهر را آن تدبير موافق آمد. چون بدروازه رسيد و نيمهء فيل پيشين بيرون رفت (13) ، داهر دست در پيشانى (10) در آويخته اسكفه در زد (14) و خود را از فيل جدا كرد، و فيل بيرون رفت (13) . بدهيمن در حصار به بست و داهر را برفق (15) فرود آورد.
چون دهرسيه باز پس (16) نگريست داهر را نديد، و در حصار را استوار ديد. غمگين شد و رنجور بازگشت، و بلشكرگاه رفت (17) . حالى از پيل فرود
(1) ب س: برهمن
(2) ب: دهرسين؛ س: داهرسيه
(3 - 3) ب س: وزير بر اسب سوار شده در پهلوى او مى رفت
(4) پ: بيرون رفتن ما را
(5) ب پ ك: تركت الراى بالراى؛ س: تركت السّراى بالسّراى؛ م: تركت الراى
(6) ب: خوى تهش قسطنطين الخ؛ پ: خوى مهبش الخ؛ س: خوى آتش و قسطنطين الخ؛ ك: تهش قسطنطين الخ؛ م: بادى خرى شنيدى قسطنطين الخ
(7) پ: ما
(8) پ: دل ما
(9) م ندارد: چون
(10) م: ريسمانى
(11) پ: جدا
(12) پ: و ما
(13 - 13) اين جمله در نسخه پ موجود نيست
(14) س: شگفته در زد؛ م: سكفه زد
(15) م: بوفق
(16) س كندارد: پس
(17) پ: باز رفت