پس چچ بجانب مادر (1) سربند كس فرستاد و او را بخواست بزنى. و پسر او را بياورد، و دختر دهسيه (2) برادر زاده خود را (3) بوى داد، و تشريفهاى ملوّن در وى پوشانيد، و يك سال آنجا بماند، و عمّال خود بجهة تحصيل مال نصب كرد، و ملوك آن نواحى را در تحت تصرف و فرمان خود آورد.
پس پرسيد كه آن سمنى ساحر كجاست تا او را به بينم. گفتند او ناسك است، پهلوى ناسكان باشد، و از حكماء هند و مجاور نووهار (4) است، و بنزديك سمنيان جلالتى و كمالتى دارد، و در سحر و شعبده خود بغايتى است كه عالمى را مسخر و مامور خود گردانيده، و در همه ابواب مرادات او بطلسم مهيّا گردد، و چندين روز با سر بندّ از مرافقت (5) پدر او موافقت نمود، و بقوت و استظهار او حشم برهمناباد در حرب مداومت و مقاومت (6) نمودند.
رفتن چچ بنزديك سمنى و پرسيدن حال (7) او
پس چچ جمله سلاحداران و جانداران را سوار كرد و بجانب بده نووهار (8) روى داد كه سمنى را بكشد. سلاحداران را بخواند و فرمود كه چون من با وى ملاقات و مقالات كنم و چون از گفتن (9) باز ايستم و در شما نگرم، تيغ بركشيد و سر از تن او جدا كنيد. پس به بده نووهار (10) رسيد و قصد او كرد. او را ديد بر كرسى نشسته معتكف عبادت (f 24 a) خود، و گل
(1) ب: بمادر؛ پ: بر مادر
(2) م: هرسيه
(3) ب پ س كم ندارد: را
(4) پ ح س كم: كنوهار
(5) ب س كم: موافقت
(6) س ك: معاونت
(7) س: احوال
(8) ب: بده و كيهاء؛ پ كم: بده و كينهار
(9) پ: و از گفت و گوى
(10) ب پ: بده كنوهار: س: بده وهار؛ ك: بد كنوهار؛ م: كيرهان