فهرس الكتاب

الصفحة 175 من 313

بخزانهء دار الخلافت تسليم كن، تا ميان من (1) و تو صلحى پديد آيد، و الّا سر ترا بيارئ خدايتعالى (2) بعراق برم.

پس محمّد قاسم اين احوال به حجاج بن يوسف بنوشت، و از سقط شدن اسبان و تنگئ علف و نايافتن كشتى معبر اعلام داد. طيّار نام شخصى بود - حجّاج او را بجهة استخبار لشكر بعث كرده بود، كه حالها از محمّد قاسم در خفيه بپرس و مرا اعلام ده. پس طيّار بيرون آمد و بمكران رسيد. شخصى را ديد كه مى آيد. از وى پرسيد كه از كجا وصول مى كنى؟ گفت از لشكرگاه محمّد قاسم. گفت: احوال بگو (3) . گفت: حال تنگى و رنج لشكر از نقصان غلّه و علف اسبان و علّتى كه در ستوران حادث شد و سقط شدن مركبان از غايت شرح و نهايت تقرير كرد، و بدينموجب لشكر عرب متردّد شده است.

بازگشتن طيّار

پس طيّار با آن قاصد راوى بازگشت و آن خبر بحجّاج رسانيد. حجّاج يوسف تنگدل شد و متأسّف گشت، و بمجلس خود باز آمد (4) ، و بزرگان و علماء و صلحاء و محقّقان و مستحقّان و اكابران (5) را بدعوات (6) صالحه وصيّت كرد. چون از آنجا بيرون آمد، طيّار را فرمود كه آن مرد قاصد سند را بيار تا آنچه (f 76 a) معاينه و مطالعه كرده است تقرير كند. آن مرد قاصد را بفرصت وقت خلا (7) پيش حجاج برد. حجاج از وى سؤال كرد كه از كجا مى آئى (8) ؟ گفت: از سند. حجاج گفت: از حال محمّد قاسم چه خبر دارى؟ گفت: همه سلامت و نيكو حال اند، امّا اسبان را علّت جذام عارض شده بود، و بدان (9) علّت بسيار اسبان سقط شد (10) ، و من بعد از واقعهء ايشان بيرون آمده ام (11) . و اكنون غلّه ارزان شده (12) (ص 124) و آنچه اسبان باقى مانده بى علّت

(1) ب س ك‍م: ما

(2) پ: خداى عزّ و جلّ

(3) پ: احوال بازگو

(4) ب: بمحلّ خود باز آمد؛ س: بمحفل خود باز آمد؛ م: بمسجد آمد

(5) ب پ س ندارد: و مستحقان و اكابران

(6) ب س: بدعوت

(7) ب س: بفرصت وقت؛ ك‍م: بفرصت و وقت

(8) پ: وصول مى كنى

(9) پ: از ان

(10) ب: ساقط شد؛ پ: سقط شدند

(11) پ: آمدم

(12) پ: ارزان است

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت