بپرس كه من با ايشان چگونه زندگانى كرده ام، و در ترفيه و تخفيف (1) ايشان بحدّ (2) غايت كوشيده. چون آن معنى بر راى خداوند مبرهن گردد مرا نكشد.
پس محمّد قاسم ترجمانى را پرسيد و گفت: آن سوال كن كه در حق بنديان چه لطف دارى؟ گفت: از بنديان استخبار فرماى (3) ، تا كيفيت اين حال و كميّت اين مقال بر راى امير مبرهن گردد.
تفحص كردن از حال بنديان (4)
محمد قاسم بنديان را حاضر فرمود (5) و از ايشان سوال كرد كه اين قبله (6) زندانى (7) با شما چه مدارا و مواسا كرد (8) . همگنان گفتند كه ما از وى شاكر بوده ايم (9) ، از ما تيمار داشت، هيچ باقى (10) نگذاشت (11) ، و پيوسته بوصول لشكر اسلام ما را (12) قوى دل مى گردانيد (13) ، و بفتح ديبل اميدوار مى كرد. محمّد قاسم اسلام بر وى عرض كرد (14) و قبله (6) را بعزّ اسلام مشرّف گردانيد، و به شهادت مقرّ گشت، (f 55 b) و نوابى (15) را كه در ديبل نصب كرده بود او را بوى (16) سپرد، كه در مصالح ولايت و رفع حساب و دخل و خرج حضور او معتبر دارند. و وداع بن حميد (17) الأزدى (18) برايشان شحنه فرمود (19) ، و حوالت آن ولايت از كلّى و جزوى بر سبيل امارت بوى (20) مفوض فرمود.
(1) ب پ: تخويف
(2) ب م: بجد
(3) س: كن
(4) پ م: بدهيمن
(5) س: نمود
(6) س: قبيله
(7) پ م: زندانيان
(8) پ: با شما مدارا و مواسا چگونه كرد
(9) پ س: بوديم
(10) س: آفتى
(11) ب س: نكرد؛ م: نكرده بود
(12) پ: مايانرا
(13) پ: كرده
(14) پ: بوى اسلام عرض داشت
(15) س: ديوانى؛ م: نوانى
(16) ب س كم: بديشان
(17) و در نسخ فارسيه: دراع
(18) ب: التحدى؛ س: اينحدى
(19) ب س: كرد
(20) ب س كم: بروى