اصطرلاب (1) خود بنگريست و استخراج كرد، و بحكم مطلق گفت (2) كه اين (f 23 a) مملكت براى چچ تحويل افتد، و با من موافق باشد (3) . چون پسر تنگ آمد و حشم او دست از محاربت بكشيدند (و) حصار بچچ تسليم افتاد و مضبوط گشت.
پس (4) چون چچ را از ناسك سمنى (5) معلوم شد كه با اكهم و پسر او بيعت داشت، و از سحر و تلبيس و جادو و تدبير او جنگ قائم ماند، [و] يك سال شد، سوگندى بر زبان چچ رفته كه اگر برين حصار ظفر يابم (6) ، سمنى را بگيرم (7) و پوست او را بكشم (8) ، و ديتان (9) را بدهم تا در طبلها كشند و مى زنند تا پاره پاره شود. و (10) خبر آن سوگند به سمنى (5) رسيد، بخنديد (11) و گفت: چچ را آن (12) دسترس بر من نباشد كه مرا هلاك كند. چون بعد از (13) مدّتى كه حصار برهمناباد جنگ و محاربت كردند و بسيار (14) مرد هلاك (15) شدند، (و) از حرب دست بداشتند، و امان خواستند، و بصلح پيش آمدند، و بواسطهء اعيان و مقدمان در ميان جانبين صلح افتاد، و حصار (16) بچچ تسليم كردند (17) ، چچ درآمد و گفت: اگر شما را بايد كه برويد هيچ آفريده (18) منع و زجر نتواند كرد؛ و اگر اتفاق شما سكونت مى باشد، پس برقرار باشيد (19) . پسر و اتباع اكهم (20) چون تربيت او در حق خود مبذول ديدند، سكونت اختيار كردند. چچ مدتى در شهر بماند تا مزاج ايشان (f 23 b) معلوم كرد (21) .
(1) و در نسخ: اضطراب
(2) م: او بگفت
(3) ب س كم افزايد: يا نه
(4) س: بعد
(5) ك: سمين
(6) س: يافتم
(7) پ: بگيريم
(8) پ: بكشيم
(9) م: دهلهان
(10) م: پس
(11) م: و بخنديد
(12) س م ندارد: آن
(13) پ م ندارد: از
(14) پ ك: مبلغى
(15) ب س: كشته
(16) س: قلعه
(17) س: نمودند
(18) س افزايد: شما را
(19) س: پس قرار و آرام باشيد
(20) پ: او
(21) پ ك: گردد