پس اكابر و اعيان شهر جمله جمع شدند و شصت هزار درم سنگ نقره قسمت كردند. هر سوارى (1) چهار صد درم سنگ نقره تخصيص (2) رسيد. پس گفت: اكنون بايد كه مال خزانه دار الخلافة را وجوهى رائج انديشيد. درين تفكّر بودند و مقالات مى كردند كه ناگاه برهمنى بيامد و گفت: چون نوبت كفره بانصرام رسيد و بتكده انهدام پذيرفت و عالم بنور اسلام منور گشت و بجاى بتخانه مساجد و منابر بنا مى شود، از شيوخ ملتان چنان استماع افتاد كه در قديم الايام و بروزگار سابقه (3) درين شهر رائى بود جسوين (4) نام از اولاد راى كشمير. و او مردى برهمن و راهب بود و در كيش خود عظيم صلب (5) . پيوسته در عبادت اصنام مشغول بودى. و چون خزانهء او از حدّ احصا و عدّ استيفا متجاوز شد، برطرف شرقى ملتان حوضى ساخت صد گز در صد گز، و در ميان حوض (f 121 b) بتكده بنا كرد پنجاه گز در پنجاه گز. و دكانى ساخت و چهل خم مسين در آن دكان تعبيه كرده است؛ (6) در خمى از قراضه زر مغربى سيصد و سى من دفينه نهاده است (6) . و بران بالا (7) بتخانه است؛ بتى در وى نشانده است از زر سرخ، و گرد آن حوض درختان برنشانده است.
(مستروى(8 ) ) مصنفان احاديث و راويان اقاويل چنان روايت كرده اند از على بن محمّد كه او گفت از ابو محمّد هندى (9) شنيدم كه محمّد قاسم با ندماء و حجاب و خواص برخاست و بدان بتخانه رفت. بتى ديد (ص 198) از زر ساخته و دو چشم او از ياقوت سرخ بر روى (10) او نهاده.
(1) س: بهر سوار
(2) ب: تحصيص
(3) پ: سالفه
(4) پ: جسوبن؛ ح: جوين؛ س: جوبن؛ م: جسور
(5) س: صليب؛ م: سلب
(6 - 6) اين جمله در نسخ ب كموجود نيست
(7) بعبارت اصح: و بالاى آن
(8) ب س كم: مستروى؛ پ: متروى: شايد اين اسم بتكده است، چنانكه در صفحه 36 آمده
(9) و در نسخ: هندوى
(10) ب: در وى