رغبت دل نمودگى او ناشكيب (1) بودى. پس حجاج با شادئ دل اين شعر بگفت:
إنّ المنايا لا يبالى حيفها (2) ... ما لم ينلن محمّد بن القاسم
پس گفت: واجب شد بر ما تا هر روز بنزديك محمّد قاسم نبشته در قلم مى بايد آورد (3) ، تا بران اشارت و منوال (4) قوى دل و مستظهر باشد. متواتر (5) راه مكتوبات معمور مى داشت تا بر فرمان حجاج كار مى كرد.
و از بنى تميم مردى بود، از يزيد [بن] كنانه روايت كرد و او گفت از پدر خود شنيدم كه من روزى بنزديك حجاج بودم. گفت: اى ابن عم، ترا ببزرگى خواهم رسانيد، از من حاجتى دارى بخواه. محمّد قاسم گفت: مرا شاه (6) كن و دختر خود را بمن (7) بده. حجاج چوبكى بدست (8) (f 96 b) داشت، بر سرش بزد (9) و دستار او پريشان گردانيد (10) . ديگر بار پرسيد (11) : چه حاجت دارى؟ بخواه؛ و هم بدان سخن رجوع كرد. حجاج بار دوم آن چوب بر سر محمّد قاسم (12) زد. بار سيّوم گفت: چه حاجت دارى؟ بخواه و آنچه در دل دارى بگوى. محمّد قاسم باز درخواست دختر او كرد. حجّاج گفت: بشرطى ترا دهم كه چون شاه (13) شوى بلشكر فارس و يا هند (14) بروى، و مال آن حاصل كنى، و آن نواحى را فتح كنى و مضبوط گردانى.
(1) ب م: ناشكيبائى؛ پ: شكيبا؛ ك: ناشكيبا
(2) ب ك: جيفها
(3) ب: آورم
(4) س ندارد: منوال
(5) م: متواتره
(6) س: شاد
(7) م: مرا
(8) پ: در دست
(9) ب س كم ندارد: بر سرش
(10) ب س كم: كرد
(11) ب س كم: ديگر گفت
(12) ب س كم: بر سر او
(13) س: وقت پادشاه شوى
(14) س: يا هندوستان؛ م: و هندوستان