سمنى بهندركو (1) را كه حصار نيرون ايالت او بود (2) بفرستاد و گفت (3) : ترا بحصار نيرون بايد رفت، و از حال ايشان ما را اعلام (ص 109) ده. پس سمنى بر آن اشارت بحصار نيرون آمد، و با پنج نفر مقدم بلشكرگاه (f 68 a) عرب پيش محمّد قاسم رفت، و مثال حجاج با خود برد. بنانهء حنظله (4) متوسّط (5) ايشان شد. چون عرضه داشت و نزل برسانيد، محمّد قاسم گفت: فرمان اين مثال را ممتثل مى باشم، فامّا بجهة آنكه (6) بوقت رسيدن لشكر در بسته بودى، عظيم ما را اثر كرد، كه چون متابعت مى كنند درِ حصار بستن و منع كردن نيكو نبود، تا غلّه در ميان لشكر نايافت شد. پس سمبنى معذرت كردن گرفت، و باعتذار تمهيد (7) كرد كه چون مصالح امور ما بخدمت راى داهر (7) متعلق است، و من اينجا حاضر نبودم، رعايا از وصول شما متردد شدند و بترسيدند كه نبايد بوقت (8) مراجعت داخل حصار را ايذائى رسانند. و چون من بخدمت پيوستم طريق مطاوعت و مخالصت بجا آرم، و آنچه رضاى تو باشد در ان پويم (9) .
پس محمّد قاسم او را تشريف داد و تربيت كرد و لطفهاى فراوان فرمود و باز گردانيد. سمنى بازگشت و در حصار بگشاد، و تحف و هدايا فرستاد و لشكريان به بيع و شرا در حصار رفتند. پس چون روز ديگر علم شاه انجم بر سقف لاجوردى (10) برآمد، محمّد قاسم بر مركب سوار شد، و با اكابر و اعيان در حصار آمد، و بجاى بتكده مسجدى بنا فرمود (11) ، و دوگانه نماز بگذارد، و مردى را از قبائل (f 68 b) ذهل و از اهل بصره در ان حصار
(1) ك: بهندركوا
(2) ب: كه ايالت حصار باو بود
(3) س: فرمود
(4) م: حنظل
(5) س: واسطه
(6) ب پ س: از انچه؛ م: از انكه
(7 - 7) اين جمله در نسخه م موجود نيست؛ ب س: و با عقل او تحصيل كرد الخ
(8) ب س: وقت
(9) ب س: ميان در نمايم؛ م: مبادرت نمايم
(10) م: لاژوردى
(11) ب س: كرد