چون رسول آن خبر را بداهر رسانيد و انگشترى بر وى تسليم كرد، در حال بى تأمّل و توقّف با جملهء ثقات و اكابر برون (1) آمد، و از آب مهران گذر (2) كرد، و بلشكرگاه رفت، و درون خرگاه برادر شد. چون او را بديد جامه پاره كرد (3) و دستار را از سر برداشت، و جزع و فزع و تضرع و زارى پيش گرفت (4) .
پس بفرمود تا چوب صندل (6) فراهم آوردند، و دهرسيّه را بسوخت (7) و تعزيت بداشت (8) . روز ديگر خزانه برادر برداشت، و خدم و حشم او را در بيعت و فرمان خود آورد. تا مدّت يكماه در ارور مقام كرد، و زن او كه دختر اكهم لوهانه بود در نكاح خود آورد، و بحصار برهمناباد رفت و آنجا مقام كرد. و ملك دهرسيه (5) سى (؟) سال بود (9) .
رفتن داهر بحصار (10) برهمناباد
پس داهر بحصار برهمناباد يك سال (f 36 b) مقام كرد تا از اطرافِ مُلك همگنان سر در ربقه اطاعت (11) آوردند. و داهرِ چچ (12) پسرِ دهرسيه را بخواند و با وى بيعت كرد، و خود بحصار سيوستان رفت. و از آنجا بحصار راؤر (13) آمد، و آن حصار را چچ پدر او اساس نهاده بود و هنوز تمام نشده بود (14) كه بمرد. داهر آنجا مقام كرد و عمارت فرمود تا تمام شد (15) . چهار ماه
(1) م: بيرون
(2) پ ك: عبره
(3) پ ك: جامه را ضرب كرد
(4) پ: مى كرد
(5) ب ح: دهرسين؛ س: داهرسيه
(6) پ: هيزم چند؛ ك: چوب چندان
(7) پ: بسوختند
(8) پ: داشتند
(9) ب: و ملك دهرسين خورد سال بود؛ پ: و ملك دهرسيه سى ساله بود؛ س: و ملك دهرسيه سه سال بود؛ ك: و ملك دهرسيه سى از سال بود؛ م: و ملك دهرسيه را از سى سال بود
(10) ب س: بقلعه
(11) كم: طاعت
(12) پ ندارد: چچ
(13) ب ح س كم: الور؛ پ: ارور
(14) پ: و هنوز ناتمام شده بود
(15) ب س م: تمام شد