بحصار راؤر برد. و كشتيهاى بالاتر به ابن زياد العبدى فرمود. و ناحيت قصّه كه دروهر ملك كيرج (1) داشت، به هذيل بن سليمان الأزدى داد. و حنظله بن اخى بنانه (2) كلابى را به دهليله والى كرد. و فرمود كه هر ماه امر نواحى بتفحّص و تجسّس و اتفاق و امتحان اعلام دهند (3) . و معونت كردن مر يكديگر را وصيّت كرد، كه از لشكر مخالف و مخالفت رعايا فتنه (4) انگيزد. بآن باشند (5) و ناحفاظان را مالش دهند (6) . و (7) هزار مرد (ص 180) پياده و قيس بن عبد الملك بن قيس الدمنى (8) و خالد انصارى را به سيوستان نصب كرد. و مسعود تميمى بن شيبة جُديدى (9) و فراستى عتكى (10) و صابر يشكرى (11) و عبد الملك بن عبد الله الخزاعى (12) و مهنى (13) بن عكّه و الوفاء (14) بن عبد الرحمن را به ديبل و (15) عمل نيرون بفرستاد، تا آن حدود مضبوط ماند. و در اجتهاد (؟) مردى بود مليح (16) نام از مولايان بكر بن وائل، او را عامل فرمود؛ و علوان بكرى و قيس بن ثعلبه با سيصد نفر شاگرد (17) ، همانجا سكونت گرفتند. و زن و فرزند (f 111 a) ايشان را شدند، و تمامت نواحى جتّان در ضبط خود آوردند و بماندند (18) .
امير محمد والئ ساوندى سمّه چنين آورد (20) كه چون محمّد قاسم
(1) ب پ ح ك: كورج
(2) ب افزايد: حنظله
(3) پ: داد
(4) پ: از لشكر گرد مخالف در رعايا نشسته؛ س: رعايا نشسته
(5) پ: بآن يار باشد؛ س: و بدان مانند
(6) پ: دهد
(7) م: دو
(8) ب س ك: الدينى؛ پ: الدئى؛ ح: الدهنى؛ م: الدمني
(9) ب ح كم: حديدى
(10) پ: فراسبي عنك؛ ك: عتبكى؛ م: فراستكى
(11) ب ح س كم: صابر لشكرى؛ پ: رضا لشكرى
(12) پ: الجرعى
(13) پ: مهى؛ ك: هنى؛ م: مهرم
(14) ب: الوقا؛ ح: وقا
(15) ب ح س ك: دهليله؛ پ ندارد: ديبل
(16) كم: مليخ
(17) ب: كرد و
(18) كندارد: و بماندند
(19) ب س كم: خبر مير محمد والى ساوندى سمّه، كه هيچ معنى ندارد
(20) ب س كم: چنين آورده اند