تا بحدّ (1) چين مسلّم كنى. و امير قتيبه بن مسلم الباهلى (2) را نامزد كرده شد؛ گروگانى جمله بوى تحويل كنند، و لشكر نامزد كرده با وى مى رود. و چنان سازى، اى ابن عم (3) ، كه اسم قاسم از تو روشن شود، و دشمنان عاجز و مضطر گردند (4) ، ان شاء الله تعالى.
چون نوشتهء حجاج بمحمّد قاسم رسيد بخواند. و گفته بود كه يا محمّد در نبشتها با ما مشورت ميكن كه مايهء هوشيارى اينست. و ما را بسبب بُعدِ مسافت حجابى مى باشد. تو جهد كن كه هر چهار نفر مقدم شهر بر طاعت (5) حريص شوند و استمالت مينماى (6) .
مثال مطلق بر (7) چهار نفر (8) از مقدمان شهر بمصالح ولايت
پس وداع بن حميد الأزدى را بخواند بجهة مهمّات شهر برهمناباد، يعنى بابن واه (9) ، و رؤساء و عمّال (10) مقرر داد (11) ، و كار اموال (12) بر چهار نفر از تجّار قصبه حوالت فرمود. و بفرمان مطلق مثال داد كه امور كلّى و جزوى بحضور او گذارند، و بى مشورت (f 110 b) او هيچ كار معاملتى و غير آن بآخر نرسانند. و نوبه بن دارس (13) را بحصار راؤر نصب كرد، تا آن موضع را لازم گيرد، و كشتيها فراهم دارد، و هر كشتى كه از بالا و نشيب بيايد و برود، و اگر دروى عدّت و آلت حرب باشد، بردارد و
(1) س: بحدود
(2) الباهلى اصلاح مصحح است؛ ب ح س كم: القريشي؛ پ: الراشي
(3) ب پ م افزايد: و پسر مادر جيسيه بايد (!) ؛ كافزايد: و پسر جيسيه (!)
(4) ب س كم: شوند
(5) ب كم ندارد: كه هر چهار نفر مقدم شهر؛ س: كه بر طاعت هر چهار نفران مقدمان شهر
(6) پ: مى نمايند؛ س: فرماى
(7) ب پ م: مر؛ س: هر
(8) و در نسخ: نفران
(9) و در اصل نسخه م: باين واه؛ ب: با براه؛ س: ابو بن واه
(10) ب پ ك: روستا و عمل؛ م: روستا و عمال
(11) پ م: دارد؛ س: دارند
(12) م: احوال
(13) س: وارث