عاشق شدن رانى (1) بر چچ (2) و ابا نمودن چچ از محبت او (3)
چچ برهمن جوانى بود پاكيزه، باطراف خوب (4) ، و بالا عرعر، و نعيم (5) اندام، و مستوى القد (6) ، و لعل خدّ رانى چون منظر بهى و سرو سهى او نگريست، بهزار جان و دل عاشق او شد، و مفتون و مغرور گشت (7) ، و از جمال و هيآت و حليت او متعجب شد، و بر الفاظ عجيب و نگار غريب او فتنه گشت (8) و محبت چچ در دل او جاى (9) گرفت، و درخت مودّت در مرز (10) خاطر زن راى (f 12 a) نشو و نما پذيرفت (11) . و راى (12) عقيم بود و رانى را از وى (13) فرزند نبوده (14) پس (15) زالى سال خورده چاره ساز را پيغام داد و گفت: اى چچ، تير مژگان تو هدف دل مرا مجروح كرد، و قيد هجران تو (كه) در گردن من قلاده (16) شده است، و اميدوارم كه (17) (ص 35) از دارو خانه وصال خود تداوى (18) فرمائى، و بدست موانست آن قلاده (19) از گردن من (20) بردارى، و بطوق محبت و حلقه عبوديت خود گردن و گوش ما را مزيّن گردانى، و اگر ملتمس من باجابة مقرون نسازى (21) ، خود را هلاك كنم (21) - شعر (23) :
هيچت افتدكين (24) دل من (25) شاد كنى ... وز (26) هجرو (27) فراق خويش آزاد كنى
ور باز كشى اى صنما روى زمن (28) ... فرياد كنم مها كه (29) بيداد كنى
(1) س: رانى سهندى
(2) ب س افزايد: بن سيلائج
(3) پ: آن
(4) م: ضرب
(5) ب: سيم
(6) پ: مستوى قد
(7) پ: عاشق شد و مفتون وى گشت
(8) ب: بفريفت؛ س: فريفته گرديد؛ م: بفريفته گشت
(9) س: قرار
(10) ب س كم ندارد: مرز
(11) ب س: نشاند؛ م: نشاند و بماند
(12) پ س كم: پادشاه
(13) ب: ازو
(14) س: و رانى ازو فرزند نداشت.
(15) س: بعد
(16) ب ك: قايد؛ پ: قليل
(17) پ كم ندارد: و اميدوارم كه
(18) س: مداوى
(19) ب س ك: قيد؛ پ: قليده
(20) ك: ما؛ م ندارد
(21) س: ننمائي؛ پ كم: نگردانى
(22) پ س: گردانم
(23) ب: ابيات؛ س: فرد. م: بيت
(24) ك: گهى
(25) س: ما
(26) كم: از
(27) پ كم حرف واو را ندارد
(28) كم: بمن
(29) كم ندارد: كه