خاره (1) بدست او، و اصنام خود مى ساخت، و بصورت مهرى بر آن صنم مى زد (2) تا صورت بده بر آن پيدا مى آمد، و تمام مى شد، و بر جاى مى نهاد. چچ بر سر او ايستاده و او بوى التفات هيچ (3) نمى كرد. چون يك ساعت برآمد و اصنام تمام كرد، سر بر آورد و گفت: پسر سيلائج راهب آمده است؟ گفت: آرى اى ناسك سمنى. گفت: بچه مهم رسيدى؟ گفت: صدق (4) تو داشتم، آمدم تا ترا به بينم. گفت: فرود آى. چچ فرود آمد، سمنى مشتى كاه بپراكند و چچ را بنشاند و گفت: اى چچ، چه حاجت دارى؟ چچ گفت: مى خواهم تا با ما (5) موافقت نمائى، و بحصار برهمناباد باز بيائى (6) ، تا ترا مقلّد عملى كنم، و كارهاى معظم بتو مفوض گردانم، و با سربند (7) يكجا باشى (8) ، و تدبير و راى با او موافقت كنى. ناسك گفت (9) : مرا به ملك تو حاجت نيست، و در اشغال ديوانى رغبتى ندارم، و كارهاى دنياوى (10) نمى خواهم. چچ گفت: بحصار برهمناباد چرا استادى؟ (11) گفت: چون اكهم لوهانه وفات كرد (12) و اين پسر تنگدلى مى كرد (13) از فراق پدر، او را بصبر كردن تنبيه مى كردم؛ و دعاء صالحه (14) بدرگاه خدا (15) كرده مى آيد (16) ، تا ميان جانبين صلحى و موافقتى ظاهر گردد. و مرا خدمت بده و طلب نجات آخرت بر من بهتر است (f 24 b) از جمله اشغال دنياوى (17) و مهترى. و چون تو كه راى اين مملكتى، بفرمان رفيع تو با كل قبائل (18) در جوار (19) حصار نقل كنم؛ فامّا مى ترسم كه اهل حصار زراعت بدّه را ايذائى
(1) پ: خار؛ س: خارا
(2) م: مى بود
(3) ب: التفاتى؛ پ ندارد: هيچ؛ ك: التفات
(4) م: قصد
(5) پ: بما
(6) پ س: آئى
(7) ك: سرهند
(8) م: مى باشى
(9) م: گفت كه؛ پ: گفت و الله
(10) پ: دنيوى
(11) ب س: حصار برهمناباد را چرا گذاشتى؟
(12) س: وفات يافت
(13) پ: كرد؛ و در ساير نسخ: مى كرد و
(14) ب س: صالح؛ پ: صالحانه
(15) م: جلشانه
(16) س: كردمى
(17) پ: دنيوى
(18) پ: قباله
(19) پ: جواب