فرمود؛ و عون [بن] كليب (1) دمشقى را بر برج جنوب اجازت كرد؛ و ذكوان بن علوان بكوى (2) و خريم و ابن مغيره (3) را در قلب ساكن گردانيد. (4) يكهزار مرد جنگى از اهل بصره در خيل او فرمود. پس طبل بزدند (4) . اوّل مردى كه بر بالاى حصار برآمد، صعدى بن خريمه از كوفه بود؛ بعد از وى عجل بن عبد الملك بن قيس الدمينى (5) بود از بصره. و چون لشكر اسلام بر بالاى حصار برآمد، ديبليان (6) در حصار باز كردند و امان خواستند. محمّد قاسم گفت: مرا فرمانِ امان (7) نيست، و اهل سلاح را سه روز كشتنى بود (8) .
و جاهين بن برسايد راوت (9) خود را بشب از ديوار حصار بيرون انداخت. و داهر چچ (10) اسبان و جمازه را (f 54 b) فرستاد. چون بيرون آمد و (11) سوار شده بود و مى رفت، بجوى مهران رسيد بموضع كه آن را كارمتى (12) گويند (ص 89) از جانب شرقى مهران. و از آنجا فيل را بنزديك داهر فرستاد تا خبر كند. داهر پرسيد كه جاهين بدّه كجا رسيد. گفت (13) به كارمتى (14) يعنى به «گل شور» . داهر گفت: «اى خاك بر سر تو! پيش پادشاهان نام زشت نبايد (15) گفت كه آن را فال [بد] گيرند. نگوئى (16) كه به ندمتى (17) رسيد يعنى گل سيمين» (18) . پس محمّد قاسم به بتخانه آمد. طائفه خود را به بتخانه پناه ساختند. خواستند كه در به بندند و خود را بسوزند. دو كس را كه بر آن در بودند بيرون آوردند
(1) ب ح: تليت؛ پ: تليته؛ س: تيسب؛ م: قلبت
(2) پ: البكرى
(3) ب س م: خريم بن مغيره
(4 - 4) اين جمله در نسخ ب پ س موجود نيست
(5) ب ح: الديتى؛ پ: الدينى؛ س: الاستى
(6) ب: ديوليان، از آنجائي كه پيوسته ديبل را ديول مى نويسد
(7) ب پ س ندارد: امان
(8) م: كرد
(9) ب ح س: جاهين بن مسابد روات؛ پ: جاهين بن ميايد مروات؛ ك: جامعين بن مسائل روات
(10) پ: داهر بن چچ
(11) پ: بيرون آمده
(12) ب: كرمتى؛ س: بكاريتى؛ م: بكاربتى
(13) س: گفتند
(14) م: كاربتى
(15) ب: نشايد؛ م: نمايد
(16) س: بگويند
(17) ب س: كه بكرمتى؛ م: كه نقل بكاربتى
(18) ب س: يعنى بمن؛ پ: يعنى سمنى