عدّت و آلت از اسب و اسلحه جدّ بليغ فرمود، و در حفظ (1) ولايت و استمالت رعايا و طراوت امارت فرمان داد تا (1) ولايت و اقطاعات خود محفوظ دارند. و در كل ممالك او هيچ متعدى (f 9 b) نبود كه ذيل حدود او را تعرض برساند.
ناگاه بقضاء (2) الله تعالى از طرف فارس لشكر پادشاه نيمروز برسم پاره تازى (3) بكرمان وصول كرد. راى (4) سيهرس چون اين استماع (5) كرد، از حصار ارور (6) دماغى با تكبّر و دلى (7) بى تفكّر باستقبال با قلب خود برفت و با ايشان جنگ پيوست. و بعد از آنكه از طرفين مردان نامدار و دليران كارزار علف تيغ خونخوار شدند، اهل فارس توكل بر حكم قادر حكيم (8) كردند و حمله بردند؛ لشكر راى سيهرس منهزم و مقهور و مخذول گشت (9) . سيهرس (10) بنام و ننگ بايستاد، و جنگ مى كرد تا كشته شد.
شاه پارس نيمروز بازگشت، و راى ساهسى پسر سيهرس بر تخت ملك پدر بنشست، و در آن (ص 15) مملكت مستقيم شد. و هر چهار مَلك كه در توليت (11) پدر او بودند با وى متابعت نمودند (12) و موافقت كردند (13) ، و سر بر خط فرمان او نهادند، و اموال (14) خود بخزانه او تسليم كردند، و در مطاوعت او اخلاص و اختصاص گزيدند (15) . و مملكت رائ سهاسى (16) اكبر كلّى و جزوى در تحت اقتدار و تمكين او مسلّم شد؛ و رعايا از انصاف و معدلت (17) او مرفه و آسوده حال (18) گشتند.
(1 - 1) اين جمله در نسخه م موجود نيست
(2) پ: از قضاء
(3) در جميع نسخ: تلاوه تازى
(4) اين قراءة ب است؛ و در ساير نسخ: شاه
(5) ب م: التماس؛ س: چون شاه سهرس اين خبر را مسموع كرد
(6) ب ح س ك: راور؛ ل: الور
(7) ب ح: دماغى تا بهكر و دهلى
(8) ب: قدير؛ س: قادر لا يزال؛ ك: عزم؛ پ: توكل بحكم قادر عزم كردند
(9) ب س: شدند؛ م: شد
(10) پ افزايد: راى
(11) س: تربيت
(12) پ: كردند
(13) پ: نمودند
(14) ب: مال؛ س: ملك؛ م: احوال؛
(15) ب: تحاشى نورزيدند؛ س: مخالفت نكردند؛ پ ك: اخلاص مى ورزيدند
(16) پ: شاهسى كبير؛ ك: سهسى
(17) ب: حسن سلوك
(18) پ: مشرف و آسوده گشتند