و بجهة چچ راى مَلِكى بود نام او سامه بن ديوائج. چون لشكر به ديبل رسيد، از حصار بيرون آمد و جنگ پيوست (1) . پس مردى بود از ثقفيان، او حكايت كرد كه چون لشكرها مقابل شدند مغيرهء ابى العاص تيغ بركشيد و مى گفت: بسم الله و في سبيل الله، تا شهيد شد. از وى پرسيدند كه (2) تو جنگ (3) مى كردى و چگونه (4) ميدانى؟ گفت: بدست جنگ مى كردم، و بدل و گوش (5) اين احوال استماع مى نمودم (6) .
و هم در خلافت (7) عمر بن الخطاب رضى الله عنه (8) ابو موسى اشعرى رضى الله عنه (8) بعراق نامزد شده بود، و ربيع بن زياد حارثى را در خيل او به مكران و كرمان نصب كردند (9) . و بجانب ابو موسى اشعرى از دار الخلافة (f 39 a) بنوشتند كه از حال ولايت هند و كرمان (10) و عراق اعلام ده. چون حال [ابن] ابى العاص معلوم شد كه هند و سند (11) را رائى (12) پيدا آمده كه تمرّد و تعنّد مى كند، و طريق عصيان (13) در دل دارد، ابو موسى اشعرى آن حال را به امير المومنين عمر رضى الله عنه بنوشت و اعلام داد. او را (ص 64) از غزو (14) هند (15) منع بليغ فرمودند.
و هم در آن وقت واقعهء شهادت عمر بن الخطاب رضى الله عنه حادث شد (16) ، و خلافت بأمير المؤمنين عثمان بن عفّان رضى الله عنه رسيد. خواست (17) كه لشكر بغزو هند و سند فرستد. و حشم به قندابيل (18) و مكران بود،
(1) س م: پيوستند؛ پ: كردند و پيوستند
(2) ب س كم ندارد: كه
(3) ب س م افزايد: چگونه
(4) ب س م: چه
(5) كم: بدل گوش
(6) ب س كم: مى كردم
(7) پ افزايد: امير المومنين
(8 - 8) اين جمله در نسخه پ موجود نيست
(9) س: مقرر كرده
(10) پ ندارد: و كرمان
(11) پ: هندوستان
(12) پ س كم: شاهى
(13) پ: عناد
(14) ب س: آرزوى
(15) ب س: هند و سند
(16) س: خبر مرگ عمر رسيد
(17) ب پ: پس چون خلافت بامير المومنين عثمان بن عفان رضى الله عنه برسيد خواست الخ
(18) ب پ س كم: قندائيل