هذا دين الله اصطفى لنفسه اين دين خدايست، كه براى پرستش بندگان پسنديده است، حضرت خود را! ترا اى على دعوت ميكنم، تا اين دين قبول كنى! على رضى الله گفت: من ذكر اين دين نشنيده ام، با پدر خود ابو طالب باز گويم. مصطفى فرمود: يا على! اگر اين دين قبول نميكنى، سرما را با كسى آشكارا مكن! على بخانه باز رفت، در انديشه بود همه شب، حق تعالى در دل او اسلام افگند. بامداد بخدمت مصطفى صلّى الله عليه وسلّم آمد، واسلام آورد، ما در على را معلوم شد، با پدرش باز گفت، مصطفى وخديجه وعلى از مكه بيرون آمدند، ودر شعاب يعنى در غارهاء كوههاى مكه نماز ميگذارند، ابو طالب در طلب ايشان بيرون آمد، ايشان را ديد پرسيد: اى برادرزاده من! اين چيست؟
مصطفى عليه السّلام فرمود: اى عم! هذا دين الله اصطفى لنفسه وبعث به رسله وانبيائه، وانت احق من اجاب، اين دين خدائيست تعالى وتقدس، كه انبياء ورسل را بدان فرموده است، وتو اى عم! اولى ترى به قبول اين دين از ديگران. ابو طالب جواب داد: من نتوانم، كه دين پدران بگذارم، وليكن تو كار خود كن ونگذارم، كه هيچكس مكروهى بتو رساند وعلى را گفت: ملازمت محمد بكن! كه او ترا جز بخير نخواهد.
بروايت ديگر على رضى الله عنه شش ساله بود، كه اسلام آورد، وچون عثمان رضى الله عنه شهادة يافت، با على اهل بدر تمام بخلافت بيعت كردند، فرمود: تا در بيت المال را بشكستند، ومال را بر خلق به سويت قسمت كردند وطلحه وزبير بعد از آنكه بيعت كرده بودند، نقض عهد كردند وبنزديك عايشه رضى الله عنها رفتند، وعلى چهار سال در مدينه بود، وپس بطرف عراق رفت، وميان او وعايشه وطلحه وزبير ومعاويه مصاف شد ببصره، بروايتى هژده هزار كس كشته شد. ودر سنه سبع وثلثين روى بشام نهاد، ومعاويه در بيعت نيامده بود، از شام روى به على نهاد، وبه صفين بهم رسيدند. چهل شبانه روز جنگ ميان ايشان قايم بماند، وبا على نود هزار مرد، وبا معاويه هشتاد وسه هزار مرد، ميان ايشان هفتاد هزار مرد كشته شد، بيست وپنج هزار از طرف عراق، وچهل وپنج هزار از طرف شام.