فهرس الكتاب

الصفحة 68 من 964

او را وصيت كرد، كه اگر زن خواهى، از دختران نياء [1] خود خواهى، رايان بن ناهر [2] ، ورايان بزمين شام ساكن بود، وبر عزيمت زن خواستن روى بشام آورد، بمنزلى فرود آمد، كه بيت المقدس او بود، بخواب ديد، كه نردبانى از نور به آسمان بر نهادستى، وملايكه فرو مىمدى. حق تعالى برو وحى كرد، اين زمين ترا، وفرزندان ترا ميراث باشد، واز ايشان پيغامبران فرستيم، وامامان وشريعت.

و هم ايشان را وترا نگاه داريم، تا بدين موضع باز آئى. چون يعقوب بشام رفت، خال او دو دختر داشت مهتر را اوليا، وكهتر را راحيل نام بود، ودر ان شريعت جمع دو خواهر روا بودى، هر دو را در حكم خود آورد، ودو كنيزك بود، ايشان نيز خواهر يك ديگر بودند. يكى را نام بيلقا، ودوم را فتلقا، هر دو كنيزك را هم بخدمت او كشيدند. شش پسر از آن دو دختر خال آورد. وشش از آن دو كنيزك. از اوليا چهار پسر بود، واز راحيل دو. واز كنيزكان از هر يك سه پسر. حق تعالى از ميان ايشان يوسف را بمزيد جمال مخصوص گردانيد، تا از كنار پدر دور افتاد، ومدت چند سال در فراق او بماند وچندان بگريست، كه دو چشم او سفيد شد، وبجامه مهتر يوسف كه بر روى او انداختند، چشمش روشن گشت، واو با جمله فرزندان به مصر آمد، ومهتر يوسف را در دولت ومملكت پيغامبرى بديد، ودر مصر برحمت حق پيوست، وعمر او صد وچهل وپنج سال بود [3] واو را بشام آوردند، ودر جوار پدر وجد اسحاق وابراهيم عليهم السلام دفن كردند، وبرادر او عيص هم در آن روز وفات كرد، هر دو برادر در جوار يك ديگر (مدفونند) [4] عليهم صلوات الله وسلامه. والله اعلم بالحق.

مهتر يوسف عليه السّلام پيغامبر صاحب جمال بود، ومهتر يعقوب او را از همه فرزندان دوستر داشتى، واو هفت ساله بود، كه در خواب ديد، كه يازده ستاره از آسمان وماه وآفتاب فرود آمدند وخدمت او كردند، با پدر گفت. يعقوب عليه السّلام او را منع كرد، كه زينهار تا ازين خواب تو، برادران آگاه نگردند، وبعضى گويند: كه

[1] نيا: جد پدرى يا مادرى، كه جمع آن نياكان است (فرهنگ نو بهار) .

[2] طبرى: ليان بن ناهر. ابو الفدا: لابان. تورات: لابان.

[3] مسعودى: صد وچهل.

[4] كلمه مدفونند در اصل نيست، شايد چنين كلمه افتاده باشد.

حجم الخط:
شارك الصفحة
فيسبوك واتساب تويتر تليجرام انستجرام
. . .
فضلًا انتظر تحميل الصوت